#اس_ام_اس_پارت_207
آتنا:
صبح که از خواب بیدار شدم گردنم خشک شده بود و از سرما به خودم مچاله شده بودم! انتظار دیگه ای هم نمی رفت با وضع من! با یه تی شرت و شلوار لی! اونم منی که دیشب به خاطر بارون موهام خیس شده بود! پنجره هنوز باز بود و باد خنکی می وزید ولی منو چه به باد خنک؟ من به این میگفتم باد کشنده! چنان به وجودم سرما می رسوند که دندونام به هم میخورد!
تمومِ توانم رو جمع کردم و از جام بلند شدم!
پنجره رو بستم و سریع لباسامو عوض کردم و خودمو انداختم تو حموم!
نیاز به یه دوش آّب گرم داشتم و دلیلش رو به هیچ وجه نمیدونستم! صدای درونم باز پرید وسط: دِ آخه خنگه دلیل نداره که! از سرما یخ زدی معلومه که به یه دوش آب گرم نیاز داری! خاک تو سرت با این مُخ گنجشکیت!
در اعتراض به صدای درونم گفتم: آخه ...!
یهو به خودم گفتم آخه چی؟ ... خل شدی آتنا بخدا! خل شدی! باورم نمیشد خودم در برابر خودم کم آورده بودم!
نه فکر کنم امروز یه مشکلی واسه این کله ی پوک من به وجود اومده بود!
از حموم اومدم بیرون و سریع یه دست لباس خونگی اما پوشیده تنم کردم و با پرس افتادم به جون موهام!
احساس میکردم یه چیزی کمه ...! یا بهتر بگم یه چیزی یادم رفته!
و خداییش نمیدونستم اون چیز دقیقا چی بود!
شونه هامو بالا انداختم و تو آینه به خودم خیره شدم!
چشمام پف داشت؟ نه! امکان نداشت! ... این پف میتونست فقط ناشی از یه چیز باشه!
گـــــــــــــریه!
من و گریه! نه بابا آتنا جوگیری ها! گریه واسه چی؟
و انگار تازه عقلم اومد سر جاش!
حس کردم چیزی از قلبم ، قسمتی از قلبم خالیه! تُهیه!
و اون مکان خالی ... حالا دوباره پر شد چون به یاد آوردم متعلق به شروینه!
نگاهی به خودم تو آینه انداختم!
دستمو روی قلبم گذاشتم و گفتم: یعنی تو واسه یه پسر اینطوری تند میزنی؟ ... اینطوری غش و ضعف می کنی؟ ... خودتی آتنا؟
نه نبودم! ... به خدا قسم که نبودم! این آتنا همون آتنای همیشگی سرتق و لجباز نبود!
romangram.com | @romangram_com