#اس_ام_اس_پارت_203
دوباره فکرم ، عقلم ، ذهنم ، تمام وجود پرواز کرد سمت شروین! ... از این حس ، از این خواستن دلخوشی ای درونم ، به وجود اومد و طعم شیرینش رفت زیرِ زبونم ...!
... شروین خواستنی ترین مرد دنیا بود ...
نمیدونم کی و کجا عاشق شروین شدم ... نمیدونمم هیچکدوم از این اطلاعات رو ندارم ... اما یه چیزی رو خوب میدونم ... این که این حسِ قشنگِ خواستن ... این حس دیوونه بودن برایِ یکی ... این که حاضری دنیاتو بدی تا اون بخنده ... این که حاضری دنیاتو بدی تا اون زندگی کنه ... حاضری از خودت بگذری تا اون بمونه ...!
لبخندی بعد سالها از ته دلم زدم! ... دوست دارم شروین!
و با آرامش چشمامو بستم و نمیدونم چی شد که خوابم برد!
شروین:
در رو کوبیدم بِهَم! ...
کلافه دستی تو موهام کشیدم! ...
باورم نمیشد ... این ... آتنا سر من داد زده بود ...
پنجره رو باز کردم ... بارون از عصر هم شدتش بیشتر بود ... دستمو گذاشتم لب پنجره ...
دلم یه گریه ی مردونه میخواست ... اما بغضم نمی شکست! ... چه زخمی از این بدتر؟ ...
چشمامو بستم ...اون چشمای شیطونش جلوی چشمام جون گرفت ... لبخند تلخی رو لبام جا خوش کرد ...
من پر بودم از خواستن ... از خواهش ...لبالب پر شده بودم از عشق ... از حس عجیبی که ناخدآگاه قصد جونم رو کرده بود ... و چقدر من دوست داشتم این حس رو ... این حس مرگ تنهایی ...
این که دیگه "منی " تو این دنیا برات وجود نداره ... فقط "تواِه" و " اون "! ...
و چه لحظه ی شیرینی خواهد بود که همش بشه " ما "! ... ولی برای من ...
تکیه امو دادم به دیوار ... چشمامو بستم ... و سرمو به طرف چپ و راست تکون دادم ... نه نشد! اون حس پاک نشد! ...
مهم نبود آتنا داد زده بود ، مهم حرفایی بود که زده بود ...
من هیچ جای زندگیش نبودم! ...
من فکر می کردم آتنا هم دوستم داره ...!
اما نه ... این فقط یه خیال شیرین بود ... یه خیال که خودمو توش غرق کرده بودم و چه احمقانه باور کرده بودم ... و امشب آتنا نا خواسته منو از تو این خیال بیرون کشید ...
ولی کاش بیرون نمی کشید ... می ذاشت تو خودم بمونم ... هنوز جمله هاش یادمه ...
تک تک کلماتش رو که فریاد زد یادمه ... و چطوری بدون این که کسی بفهمه ... کسی ببینه ، وجودم فرو ریخت ، درونم بهم ریخت! ... مرگ تو این دنیا برای من واقعی شد ...
romangram.com | @romangram_com