#اس_ام_اس_پارت_202

هق هقم اوج گرفت ... چون باور داشتم که همین نیست ... باور داشتم که من با اصرار و تلقین میخوام به خودم بباورونم که این حس وجدانه! ...

با تموم سرعت از جام بلند شدم و از پله ها بالا رفتم و دویدم سمت اتاقم و پنجره رو باز کردم ...بارون میبارید... بارونش خیلی شدت داشت و موهامو خیس کرد ... با تموم توانم داد زدم: خـــــــد ا!

میخواستی با این کارت چی رو نشونم بدی ها؟ میخواستی چی رو تو این مغز نخودی من بکنی؟ ها؟

خدا گناهم چیه؟ گناهم خیانت نکرده ی بچگیمه؟ یا شایدم حس انتقامم؟ بخدا منم آدمم خدا! بخدا منم آدمم خدا! یه نگاه به منم بنداز! ... خودت خوب میدونی چقدر دوست دارم خدا! ...

چرا بین تموم این آدما دست گذاشتی رو اون؟ چرا اونو باید دوست داشته باشم؟ ...

با هق هق گفتم: دِ لعنتی جوابمو بده ...

بارون شدت گرفت ... انگار آسمونم دلش به حال من و سد اشک 7ساله ام سوخته بود! ...

آروم زیر پنجره کنجِ دیوار نشستم و زار زار اشک ریختم و هق هق کردم ... پاهامو تو خودم جمع کردم و مچاله شدم توی خودم ...!

یه لحظه از ذهنم گذشت که اجازه بدم دلم ، عقلم به این حس فکر کنه ...

نه ...آره ... نمیدونم ...

آره آره! و ذهنم پرواز کرد سمت اتاقِ رو به روی اتاقم و سمت پسری که نمیدونم چرا عاشقش شده بودم ...

! عشق؟ ...

اینبار نتونستم مثل عصر به خودم بگم " نه نه! دیگه دیره "

اینبار نتونستم به اون چشمای خواستنی فکر نکنم ... اینبار نتونستم ... نتونستم ... نتونستم آروم بمونم

ضربان قلبم بالا رفت ...

یعنی من؟ ... من عاشق شروین ام؟ ... من؟ ... من؟ آتنا کیان ... عاشق یه پسر! ... اونم کی؟ شروین! ... این ... این باور نکردنیه!

باز صدای درونم پرید وسط: چرا اتفاقا خیلی باور کردنیه!

عصبی شدم و گفتم: کم زرِ مفت بزن ، تو اوج احساسمم پریدی وسط زد حال میزنی؟

یه لحظه از خودم خنده ام گرفت! داشتم به خودم فحش میدادم!

- خیلی خلی آتنا!

تو دیگه ...

هیچی نگفتم ... چون میدونستم دارم با خودم حرف میزنم ...


romangram.com | @romangram_com