#اس_ام_اس_پارت_200

بالاخره بعد کلی جنگیدن با خودم تونستم اون حسِ سرکش رو سرکوب کنم و داد زدم: تو حق نداری سر من داد بزنی! دلیلی نداره به تو جواب پس بدم؟ ... تو کی من هستی که سرم داد میزنی؟ ... برادرمی؟ ... پدرمی؟ ... نامزدمی؟ ... شوهرمی؟ ... اصلا دوست پسرمی؟ ... نه نیستی ... تو هیچکدوم از اینا نیستی! ... تو فقط یه دوستی ... یه هم بازی تو یه فیلم ... حتی قبل این اونقدر باهات لج داشتم که تنها جایگاهت تو زندگی من تلافیِ کارایی بود که میکردی!

نفس نفس میزدم! ... نمیدونم اون کلمه ها و جمله ها از کجا اومد ولی میدونم نتونستم بگم که ازش متنفرم و کلمه ی لج بازی رو جایگذاری تنفر کردم!

چشمای شروین از حالت قبلیش در اومد!

چشماش دلخور و بهت زده شد ... چشماش ناباور شد ...

آروم گفت: آتنا ...

عقب عقب رفت تا نزدیک پله ها! یه نگاه دیوونه کننده ای توی چشمام انداخت و بعد برگشت و با تموم سرعت از پله ها بالا رفت و از روی پله ها محو شد!

چند لحظه بعد صدای بلند و وحشتناک کوبیده شدن در اتاقش اومد!

تازه بعد از این که رفت ، به حرفاش فکر کردم!

وقتی به نگرانیش فکر می کردم یه حس قشنگی تو دلم سرازیر میشد! ...

شروین نگران من بود ...

شروین نگران من بود!

چرا اونطوری جواب نگرانیشو دادم؟ چرا؟ اون ...

ناخودآگاه بدون این که خودم بدونم قطره اشکی چکید رو گونه ام ...

این یکی دیگه غیرقابلِ باور بود ...!

من به جز اون بار تو شمال 7ساله گریه نکردم! درست از 15 سالگی! ...

حالا ... حالا ... من ...

حالا برای نارحت کردن شروین اونم توسط خودم اشک ریختم! ...

من ... اشک ریختم!

رو کاناپه ای که شروین نشسته بود نشستم! ...

نه خدا ... نه نه نه نه ...

این چه حسیه که به دلم چنگ میندازه؟ ...

این چه حسیه که من از اون روز تو کتابخونه پیدا کردم؟ ... شایدم از اون روز تو خونه شون از تو اتاقش پیدا کردم؟ ...


romangram.com | @romangram_com