#اس_ام_اس_پارت_199
نمی تونستم چیزی بهش بگم ولی میتونستم جوابشو ندم!
برگشتم تا از پله ها برم بالا!
3تا پله رو نرفته بودم که دستم به سمتی کشیده شد ...
شروین دستم رو کشیده بود ... منو کشوند سمت یه دیوار نزدیکِ پله ها و چسبوندم به دیوار!
دو تا دستشو گذاشت دو طرف سرم!
زل زده بود تو چشمام!
چشمای آبیش ، تیره تر از همیشه بود!
همینطوری خیره چشمامو نگاه می کرد!
می دونستم چشمام تو فضای نسبتا تاریک چه جوری میشه!
تیره و رگه های آبیش رو به سورمه ای میزنن!
شروین هنوز عصبی بود!
با لحنی آروم تر از قبل اما عصبی گفت: گفتم کجا بودی؟
همون حس سرکش بهم فرمان میداد تا جوابشو بدم!
آروم لب زدم: رفته بودم بیرون!
صدای داد شروین تموم بدنم رو لرزوند!
انگار منتظر این کلمه بود تا مثل آتش فشان فوران کنه!
شروین: این جواب منه؟ ... تو چرا باید تا همچین ساعتی توی شهری به این بزرگی بیرون باشی؟
چیزی نگفتم ، فقط زل زدم توی چشماش!
یه چیزی توش بود! نه نگرانی ... نه ترس ... نه لجبازی ... نه خوشحالی یا ناراحتی ... ، یه حس بود! یه حسی که منو یاد حس سرکش درونم مینداخت! ... یه حسی که فرمانروای تموم حس های وجودش بود! ... درست مثل حس سرکش من! ... یه حس نا آشنا! ... چیزی که تا حالا توی چشمای شروین ندیده بودم! ... این حس در عین آشنایی برای من غریبه بود...!
شروین دوباره داد زد: دِ جوابمو بده لعنتی؟
از من دور شد! ... وسط پذیرایی پشت به من ایستاد! ... کلافه دستی توی موهاش کشید! برگشت سمتم! ... اومد جلوتر!
به چشماش نگاه کردم ...! چشمای نگرانش و ... چشمای ملتمسش! اون چشمای مغرور ... حالا داشتن به من التماس میکردن تا جوابشو بدم؟ ... نه آتنا ... حتما اشتباه دیدی!
romangram.com | @romangram_com