#اس_ام_اس_پارت_198

خدا رو شکر وگرنه فوبیام تا حالا عود کرده بود!

احتمالا شروین تو اتاقش بود و خوابیده بود یا هنوز با بچه ها از بیرون برنگشتن!

خسته در رو بستم! همونجا نشستم و تکیه امو دادم به در و چشمامو بستم!

من باید انتقام بگیرم؟

... نه ...

دیگه واسه انتقام دیره! ...

من آتنایی نبودم و نیستم که کینه ای داشته باشه ...

هیچوقت نمیتونم کینه ای تو دلم بکارم! ...

سرمو به نشونه ی نه تکون دادم!

از جام بلند شدم و رفتم سمت پله ها!

دو تا پله رو بالا نرفته بودم که صدایی متوقفم کردم!

صدایی آغشته به غم و نگرانی و عصبانیت ...

شروین بود! اما چرا اینطوری؟

برگشتم سمتش!

سیگار تو دستشو تویِ جا سیگاری خاموش کرد و از جاش بلند شد و اومد سمتم!

شروین: تا حالا کجا بودی؟

آروم پرسید اما عصبی بود!

زمزمه کردم: سلام!

شروین: گفتم کجا بودی تا الان؟

اخمامو کردم تو هم ولی نتونستم چیزی به شروین بگم!

یه حسی تو وجودم این اجازه رو بهم نمی داد ... نمی ذاشت ... اجازه نمی داد ... یه حسِ سرکش!

شروین آروم ولی عصبی تر از قبل گفت: جوابِ منو بده!


romangram.com | @romangram_com