#اس_ام_اس_پارت_197
اون ... اون دنبالم بود! ...
حس نفرت و انتقامی که سال ها تو قلبم دفن شده بود دوباره زنده شد!
جون گرفت ... ریشه داد!
تو این بین که من گیج بودم صدای روژینا تو سرم پیچید: آتنا سعی کن کمتر بیای بیرون! اون خطرناکه! عشقش به تو خطرناکه! خیلی خطرناک تر از اون چیزی که فکرشو بکنی! اخطار داده ... اخطار داده اگه تو رو ببینه بی چون و چرا تو رو مال خودش میکنه!
هوشیار شدم و با نفرتی که عمق وجودمو گرفته بود پوزخند زدم و گفتم: بهش بگید نمیتونه! نمیتونه چون من آتنام! من الهه ی عشقم! الهه ی زندگی! شاید گاهی اوقات گیج باشم و دیوونه بازی در بیارم اما خودش خوب میدونه ... وقتی نفرت تو وجود من ریشه کنه ، من کس دیگه ایم! از دنیای دیگه ای! اون موقع حتی منطقم کار نمیکنه ... نفرت درونمه که جلو میره!
روژینا بهت زده گفت: آتنا نه! ... تو روخدا نشو همون آتنای موقعِ رفتنِ مینا ... اون نفرت ، اون موقع توی دلت داشت کار دست همه میداد ...
من: روژی خیلی دیره ... من قسم خورده بودم اگه خودش نیاد سراغم کاری بهش ندارم ... اما اشتباه کرد و اومد ... تقصیر خودشه! خدافظ!
و قطع کردم! "
حس نفرتم زنده شده بود!
همون حس قدیمی که قبل این که نفرت بشه ، عشق بود!
عشق؟ ... نه نه! اون فقط یه حس زودگذر کودکانه بود ...
حالا که دقیق بهش فکر میکنم میبینم اون فقط یه حس از روی عادت بود! ...
یه حس که همه به خاطر تیپ و قیافه ی کیا و مهم تر از همه ، دو رگه بودنش بزرگش کرده بودن!
اون حس فقط یه حس بچگونه ی نوجوونی بود که هر دختری تو اون سن نسبت به هر پسرِ خوش قیافه ای داره!
کیا من دنبالت نمیام ...! اما اگه خودت بیای جلو ، من ...
نمیدونم چقدر فکر کردم ، چقدر به اون بچه های در حال بازی خیره شدم و چی شد و کی اونا رفتن و بعدش ساعت چند از شب شد ...
فقط وقتی به خودم اومدم که ساعت 12 ی شب شده بود و من زود برنگشته بودم!
اما مشکلی نداشتم ... راهو بلد بودم! ...
راه افتادم سمت خونه ی موقتم که نه ، خونه ی موقتمون!
نمیدونم چرا هر بار که خودمو شروین رو جمع میبندم و میگم خونه ی موقتمون حس لذت بخشی تو دلم سرازیر میشه و باعث میشه لبخند بزنم!
در رو با کلید باز کردم!
همه جا تاریک بود اما یکی از دو تا چراغ خواب تزئینیِ توی پذیرایی روشن بود!
romangram.com | @romangram_com