#اس_ام_اس_پارت_195
بغض تو گلوم بود ولی حق شکستن نداشت ...!
باید برای شام میرفتم پایین! ... هرچند هنوز زود بود!
نگاهی به ساعت انداختم ... 7: 30 دقیقه ی عصر ... هوای دلگیر و بارونی ...
هوایی که توش پام رو به این دنیا گذاشتم ... هوایی که میدونم حتی اگه هیچ غمی نداشته باشم بازم برام عزیز تر از هوای آفتابیه ...
من زاده ی این هوام ...
یه شلوار لی قهوه ای و یه ژاکت کرمی بنتون تنم کردم و یه شال شکلاتی هم دور گردنم پیچوندم ... یه برق لب و موهامو بستم ...
دم اسبی نه ، بافتمش ...
حتی تو این موقع ؛ تو این دگرگونی اعصابم ، تیپ میزنم ... لبخند تلخی زدم!
نیم بوت های قهوه ایم رو پام کردم و از اتاقم زدم بیرون ...
از پله ها رفتم پایین ... صدایی نمیومد ... پس بچه ها رفته بودن برای شام ...
شروین کو پس؟ ... آشپزخونه نبود ... پس حتما اتاقشه!
حسش رو نداشتم دوباره از پله ها برم بالا و بهش بگم که برای شام منتظر من نباشه ... فکر نکنم نیازی باشه ... زود برمیگردم با هم میریم پیش بچه ها ...
از خونه ی موقتم که نه ، از خونه ی موقتمون زدم بیرون!
لندن رو کم و بیش میشناختم! با خیابوناش آشنا بودم! ...
بی هدف شروع کردم به قدم زدن تو ی خیابونای شلوغِ لندن ...
مردم رو نگاه میکردم ... مردمی که هر کدوم مشغول کاری بودن! ...
یکی عجله داشت ، یکی داشت گریه میکرد ، یکی با خنده از کنارم میگذشت غافل از تنه ای که بهم زد ، یکی داشت خدافظی میکرد ...
رسیدم به یه پارک ...!
رو یه نیمکت نشستم و دوباره مشغول نگاه کردن مردم شدم ...!
گاهی بی تفاوت بودن ، سرد بودن خیلی خوبه ...! اونقدر خوب که تموم مشکلات در برابرت هیچی نیستن ...
اونقدر سرد میشی که هیچ مشکلی سد عبورت از پیاده روِ زندگیت نمیشه ...!
اونقدر بی تفاوت میشی که وقتی عزیز ترین شخص زندگیت میمیره ، دردِ رفتنش رو احساس نمیکنی فقط میفهمی که دیگه نیست که آرومت کنه ...
romangram.com | @romangram_com