#اس_ام_اس_پارت_194
یه لحظه یاد قرار نبود افتادم! خنده ی ریزی کردم ... فکر کن من و شروین ...
ما که دوتا دشمن خونی بودیم و حالا دو تا دوست صمیمی شده بودیم عاشق هم بشیم و بعدش مثل این رمانا باهم ازدواج کنیم ... پوزخندی زدم ...
عشق؟ ...دیگه دیره ... خیلی دیره!
من هیچوقت عاشق نمیشم! ... صدای درونم باز پرید وسط اما این بار ... انگار با درک و منطق پریده بود وسط!
- آتنا! ... تا کی میخوای به گذشته فکر کنی؟ ... تا کی میخوای خودتو زجر بدی؟ ... خودتو اذیت کنی؟ ... تا کی؟ ... تو چه گناهی کردی که ناخواسته باعث اون اتفاق شده بودی ... اگه هرکس دیگه ای جای تو بود همون کار تو رو میکرد؟ ... تو نوجوون بودی ... خام بودی ... همه ی پسرا مثل هم نیستن!
با صدای بلند داد زدم: بس کن ... بس کن ... تو یه احمقی ... درک نداری ... کی همچین کاری میکرد؟ ... کی خیانت میکرد؟ ... بفهم چی میگی! بفهم! میفهمی؟ بفهم!
در واقع داشتم این حرفا رو عصبی به خودم می گفتم! به ضمیر ناخودآگاه خودم میگفتم ...!
سعی داشتم خودمو آروم کنم!
از جام بلند شدم و یه آهنگ زدم که پخش بشه!
( آهنگ right now از وان دایرکشن )
پوزخندی زدم ... یه روزی عاشقشون بودم ... هنوزم دوسشون دارم ... اما...
حالا دیگه اون افکار دخترونه رو ندارم ... دیگه دغدغه ام این نبود بفهمم آهنگ جدیدشون کی میاد بیرون .
همین که خواننده گفت:
right now , i wish you where here with me ...
آهنگو خفه کردم ... ردش کردم و آهنگ بی منطق از رضا یزدانی پخش شد!
چه اسمی داشت و چه قدرم به منطق من میخورد!
بارون شروع به باریدن کرده بود ... به شدت می بارید ... اکثر مواقع لندن هواش این شکلی بود ...
از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت پنجره ...
دستمو گذاشتم رو شیشه و سعی کردم از پشت پنجره قطره های بارون رو حس کنم ...
قطره های بارونِ رو شیشه رو ...
شروع کردم به خودم دلداری دادن: تو شهر به این بزرگی ... اینجا لندنه ... یکی از شهرهای پرجمعیت جهان ... تو هیچوقت اونو نمیبینی ...
میدونم الان اونم خیلی فرق کرده با قبلا ...
romangram.com | @romangram_com