#اس_ام_اس_پارت_193
آروم گفت: چرا منو ، عشقم رو ، باور نمیکنی؟
یه لحظه شُکه شدم! اما به سختی تونستم جلوی ظاهر شدن آثار تعجب تو صورتم رو بگیرم!
حاضرم قسم بخورم لحنش اینقدر واقعی بود که یه لحظه فکر کردم ... آتنا این فکر امکان نداره اینا رو از سرت بیرون کن!
با صدای بیل به خودمون اومدیم!
بیل: کات ...
و شروع به دست زدن کرد!
بیل: واقعا خوب بود! اونقدر واقعی بازی کردید که یه لحظه فکر کردم همه چیز واقعیه!
و این حرف بیل دقیقا همون چیزی بود که اون لحظه از لحن شروین حس کرده
بودم!
تو نگاه بیل و بقیه رضایت می درخشید! آقای کروزر کمتر میومد سر صحنه! می خواست این کار به وسیله ی خودمون و بی هیچ کمکی از طرف اون شکل بگیره!
بیل برگشت طرف رابرت و گفت: نظرت چیه رابرت؟ برای امروز کافی نیست؟
رابرت هم که تو نگاهش موجی از رضایت دیده میشد با سر تایید کرد و گفت: آره به نظر من هم برای امروز کافیه!
بیل: پس جمع کنید! هرکی برگرده طبقه ی خودش!
هر کدوم از بچه ها وسیله های مربوط به کار خودشون رو جمع می کردن تا زودتر برگردن به طبقه ی خودشون , اتاق خودشون و استراحت کنن!
این سکانس تو طبقه ی ما یعنی من و شروین گرفته شده بود!
از پله ها بالا رفتم و رفتم سمت اتاقم! واقعا خسته بودم!
نیاز به یک خواب طولانی داشتم!
شاید بهتر بود تا شام صبر می کردم اما واقعا خسته بودم!
خودم رو انداختم رو تخت! 2 هفته و نیم از اومدنمون می گذشت!
سکانس ها رو تا اینجا خوب اجرا کرده بودیم و خوب جلو رفته بودیم و زیاد نگاتیو نسوزونده بودیم!
مانتو و شلوار و روسری که برای فیلم تنم بود رو درآوردم و شانسی دستمو توی کشوم کردم و یه لباس خواب درآوردم!
یه تنیک که تا روی زانوم بود با شلوارکش! حالا هی مونده دقت کنم چی دارم میپوشم ... اونم لباس خواب! نیشخندی زدم! ... مجبورم! خیر سرم الان با یه پسر تو به خونه زندگی میکنم!
romangram.com | @romangram_com