#اس_ام_اس_پارت_192

شروین که از همون اول رفت تو اواق سیاه و خاکستری! منم که عاشق بنفش ولی نرفتم توش ، بنفش رنگ آرامش بخشیه ولی در مقابل سفید ، سفید آرامش بخش تره! واسه همین رفتم تو اتاق سفید! به نظرم باید رنگ سفید و بنفش رو با هم تو یه اتاق به کار برد مثل اتاق من تو تهران! ترکیبی از بنفش و سفید!

زُل زدم تو اون چشمای آبی!

- من تو رو دوست دارم لعنتی! چرا نمیفهمی؟

آروم برگشتم و بهش پشت کردم!

- این فکر تو ، این حس تو همشون زود گذرن! بالاخره میفهمی!

آروم و با طمانینه راه افتادم! قدم اول رو با آرامش ، قدم دوم رو سریع تر ، قدم سوم به اوج سرعت خودش رسید!

صدای فریادش از پشتم بلند شد: باشه! باشه! ولی من دست نمیکشم! تو باید مال من بشی! میفهمی باید!

از راه رفتن ایستادم! برگشتم سمتش!

با اخم زل زدم تو اون یه جفت چشمای آبی که هر آدمی رو مسخ می کرد ولی الان عصبانی بود!

دستامو مشت کردم و سریع و عصبی به سمتش قدم برداشتم!

سرش داد زدم: تو زندگی من هیچ بایدی وجود نداره! اینو بدون!

دستشو جلو آورد تا چونه امو بگیره اما حرکتش دادم و نتونست بگیرتش!

با خشمی آغشته به عشق زل زدم بهش!

ناراحت بود ...! حالا دیگه عصبی نبود ... ناراحت بود! این تو چهره اش آشکار بود! و حالا ...

حالا نوبت سکوت بود ...

سکوتی مرگبار که با عشق آغشته میشه ...!

غرق شدم توی چشماش!

تو اون دریای مواج!

تو اون آسمون دوست داشتنی!

و اون با آرامش به نگاه خاکستریم با رگه های آبی نگاه میکرد!

بهتر بود بگم داشت به آسمون خاکستری که هنوز رگه هایی از اون هوای خوب و آبی توش مونده بود ...

نگاهی که وحشی و گستاخ و شاید شیشه ای بود!


romangram.com | @romangram_com