#اس_ام_اس_پارت_191

برای یه لحظه سنگینی نگاه شروین روی خودم رو احساس کردم! ... تو یه حرکتِ غافل گیر کننده سرمو بلند کردم و تا خواستم مچ نگاهشو بگیرم سریع نگاهشو به یه جای دیگه دوخت!

دوباره سرمو پایین انداختم!

بی دلیل براش اس ام اس میفرستادم ولی نمی رفت که!

" سلام خوبی؟ "

" اس ام اسام میرسه؟ "

" میدونم نمیرسه! "

با صدای شروین سرمو بلند کردم!

شروین: چیزی شده؟

با شیطنت نگام میکرد! الان اصلا حوصله ی شیطنتا و لج و لجبازی های شروینو نداشتم!

واسه همین واضح گفتم: هیچی! اس ام اسام نمیره!

شروین: این که معلومه! حالا فردا یه سیم کارت برات میخرم بعدش میتونی اس ام اس بدی!

قیافه ام دوباره شبیه گربه ی شرک شد!

آروم و مظلوم گفتم: نمی تونم! آخه اون شخصی که می خواستم بهش اس ام اس بدم ، متاسفانه مثل خودم رفته خارج از کشور و خوب بالاخره شماره ش عوض میشه ، واسه همین شماره شو ندارم!

شروین با شیطنت واضحی یه تای ابروشو داد بالا و گفت: جداً؟ ولی شاید بتونه کاری بکنه و شماره های همو پیدا کنین!

عاقل اندر سفیه نگاش کردم و گفتم: چنین چیز امکان نداره!

شروین: امکان داره! بعداً میبینی!

با چشمای گرد نگاش کردم!

سریع بحث رو عوض کرد و گفت: فعلاً خدافظ! من برم بخوابم! ممنون بابت قهوه!

و من رو بهت زده به حال خودم تنها گذاشت!

یعنی چی که امکان داره؟ بعداً می بینم؟

اون شب با فکری مشغول خوابیدم و فرداش رفتیم تا تویِ خونه ی جدید اسکان کنیم!

سه تا اتاق داشت که هر کدوم یه رنگ بودن! سفید ، سیاه و خاکستری ، بنفش!


romangram.com | @romangram_com