#اس_ام_اس_پارت_190
آروم سینی رو گذاشتم روی میز و روی کاناپه نشستم!
قهوه شو برداشت و با قاشق بهمش زد و آروم گفت: ممنون!
شیرکاکائوم رو برداشتم و تو دستم گرفتم و مشغول نگاه کردنش شدم!
خدایا چرا من هر وقت شروین رو می بینم محوش میشم؟ دوست دارم نگاش کنم؟
صدای درونم پرید وسط باز!
- هر وقت هم نیست آتنا خانوم! یه مدته اینطوری شدی! از دی ماه ...! تولد شروین! یادت رفته؟
نه یادم نرفته اما چرا؟
دیگه جوابمو نداد! حتی صدای درونم هم جوابمو نمیده!
پوووف!
سعی کردم آتنای همیشگی باشم اما تا باهاش چشم تو چشم میشدم مسخ نگاهش میشدم!
واسه همین مجبور بودم تا آخر حرف زدنش رو به رو ، رو نگاه کنم و ژست ِ مغروری به خودم بگیرم!
شروین شروع کرد به حرف زدن! اونم فقط روبه روش رو نگاه میکرد نه منو! انگار هردوتامون یه مشکل داشتیم!
نه فکر نکنم! فقط منم که جو گرفتتم! صدای شروین پرده ی افکارمو پاره کرد!
شروین: قراره من و تو ، تویِ یه خونه باشیم! ... میخواستم بگم ... بگم اگه هنوز به من اعتماد نداری ، من میتونم توی هتل بمونم!
ناخدآگاه با عجله برگشتم سمتش و گفتم: نه نه ... من ... من بهت اعتماد دارم! ... بهت اطمینان کامل دارم!
نمیدونم! شاید عقلم می گفت باید با خواسته ی شروین که گفت میتونه توی هتل بمونه موافقت کنم اما دلم نه ...! دلم نمیخواست شروین به خاطر من اذیت بشه!
به هیچ وجه! نمیدونم چی گفتم و چی شد که شروین قبول کرد!
نمیدونم چی شد و چی گفتم که شروین قبول کرد باهام همخونه بشه اما اینو مطمئن بودم که بی شک خوشحالم از این که شروین اذیت نمیشه! نگاهی به شروین انداختم! تو فکر بود و داشت با آرامش قهوه ش رو میخورد!
چشمم افتاد به موبایلم که روی میز بود! ... یاد دوست ناشناس افتادم!
آخرین اس ام اس ش این بود که تا 3ماه لندنه! دیر اس ام اس ش رو دیده بودم و نتونستم جوابشو بدم!
گوشیمو از روی میز برداشتم و دوباره نگاهی به آخرین اس ام اسا انداختم!
میدونستم قیافه ام الان خیلی مظلوم و ناراحت شده! درست مثل گربه ی شرک!
romangram.com | @romangram_com