#اس_ام_اس_پارت_189

دست و پامو گم کرده بودم ... چی میخواستم بگم؟ ... خدایا منو دیگه تو این یه مورد زایه نکن!

نفس عمیقی کشیدم و چشمامو بستم!

وقتی چشمامو باز کردم به وضوح میتونستم تغییر حالت چشمامو احساس کنم اما وقتی دوباره چشمم به شروین افتاد بازم دست و پامو گم کردم!

شروین داشت با یه تای ابروی بالا رفته و یه لبخند شیطنت آمیز نگام میکرد!

سریع افسار نگاهمو تو دستم گرفتم و گفتم: من می رم بگم یه لیوان شیرکاکائو برام بیارن ، تو چیزی میخوری؟

صورت شروین به حالت عادی برگشت و گفت: اگه میشه بگو برای من هم یه لیوان قهوه بیارن که فقط یه قاشق شکر داشته باشه!

اَه! بازم قهوه!

سفارشو از تلفن گفتم و برگشتم روی همون کاناپه ی قبلی نشستم!

سعی کردم به خودم مسلط باشم!

من: خوب! چی باعث شده افتخار بدی بیای اینجا؟

شروین لبخند کجی شد و گفت: میخواستم درباره ی آپارتمان حرف بزنم!

برای چندمین بار ضربان قلبم بالا رفت! ... آب دهنمو قورت دادم و سعی کردم عادی باشم!

همون موقع زنگ اتاقو زدن! ای من قربون این خدمتکاره خل و چله برم!

درو باز کردم! همون خدمتکار صبح بود!

سینی رو داد دستم!

من: دستت درد نکنه خاک تو سر!

چشماش گرد شد!

خندیدم و به انگلیسی ازش تشکر کردم و درو بستم!

خدایا کاش این خدمتکاره نمیرفت! برم بگم بهش بیاد تو پیشمون بشینه؟

آخه اینطور دیگه ضربان قلبم بالا نمیره! نه بابا! بازم بالا میره! میره؟ نمیره؟

آخرش چی؟ ولش کن بیا برو تو!

نفس عمیقی کشیدم و برگشتم سمت شروین!


romangram.com | @romangram_com