#اس_ام_اس_پارت_175

کورس کارتینگمون ... سوتی دادنمون تو ساحل ... الان می فهمم چرا اون شب جوابامون اونقدر شبیه هم بود ... حقیقت جراتمون که نتونستم آتنا رو اذیت کنم ... دزدیدن دفترش ... شعراش محشر بودن ؛ اونقدر قشنگ که آدم هنگ میکرد ولی همشون تلخ بودن ... شامپو پاشیدنمون روی هم ... افتادن من روی آتنا ...

وقتی افتادم روش و اون حرفو زدم فقط میخواستم با یه کم تهدید و ترسوندنش از خودم دورش کنم چون متوجه ی تغییر احساساتم از آتنا شده بودم ، دیگه متنفر نبودم ازش ... وقتی افتادم روش غرق اون یه جفت چشما شدم ... چشمای گستاخ و خوشگلش ... دعوا سر کتاب ... یادش به خیر وقتی ماشینمو پنچر کرد خیلی حرصی شده بودم چون روز قبلش هم یه بچه ی شیطون پنچرش کرده بود و تازه عوضش کرده بودم و آتنا هم برای بار دوم پنچرش کرد ... وقتی پشت تلفن ، اون شب ، اون حرفا رو زد و گفت که مثل بقیه ی دخترا نیست که بیاد طرفم و دنبال تیپ و قیافه ام باشه به حقیقت کلامش ایمان داشتم ... تو این یه مورد دروغ نمیگفت ... حرفاش شاید شکه کننده بود ولی من بهش ایمان داشتم ...

خدایا قصدت از این کار چی بوده؟ ... ما تازه دو ساعت هم نیست که مثلا دوست شدیم ولی یه سال و نیمه دوستیم!

سرمو چرخوندم و نگاش کردم ... چه مظلوم خوابیده بود ... مثل یه فرشته کوچولو که شک داشتم نباشه ...

دلم نمیخواست وقتی بیدار شد بهش بگم که دوست ناشناس منم ... ولی خب ... حقش بود که بدونه ولی من ... نه نه نمیگفتم ... دوست داشتم یه کمی سر به سرش بزارم ... از این راه میشد ...

به افکار خودم لبخندی زدم ... کی دلش میومد اذیتش کنه؟ ...

نگاهی به موهای ظریفش که از زیر روسری ش بیرون اومده بود انداختم ...

روز تولدم چه قدر اون لباس بهش میومد ... شبیه دختر بچه های شیطون و بهانه گیر شده بود ...

این دختر بچه واقعا 21 سالش بود؟

دوست داشتم الان چشماش باز میبود و زل میزدم توشون ...

چشمایی که فهمیدم اصلا ترسناک نیست اگه با دقت نگاشون کنی ... معصوم و آرومن درست برعکس چیزی که هست ...

دوست داشتم این دختر بچه رو که در عین نزدیک چه قدر از من دور بوده رو بغل بگیرم و سفت به خودم فشارش بدم ...

سرمو تکون دادم تا این فکر از سرم بپره ... چت شده شروین؟ ... حالت خوب نیست! نمیفهمی داری چی میگی!

گوشی رو آروم بین انگشتای ظریف آتنا گذاشتم ... رو همون اس ام اسی که براش فرستاده بودم تا متوجه ی چیزی نشه ...

سرمو تکیه دادم به پشتی صندلی ...

باید در مورد این حس یه فکر میکردم ... من و آتنا فقط دوتا دوست هستیم ... دو تا دوست اجتماعی نه بیشتر ...

با هزار تا فکر و خیال خوابم برد ...





آتنا:

چشمامو با صدای شروین که ازم می خواست بیدار بشم ، باز کردم!

خمیازه ای کشیدم و از جام بلند شدم!


romangram.com | @romangram_com