#اس_ام_اس_پارت_163

بهت زده تر از قبل شروین رو نگاه کردم که لبخند شیطونی زد و گفت: چیه؟ مگه دروغ گفتم؟ راستشو گفتم!

از تعریفش حس خوبی تو دلم پیچیده بود ...

به خودم اومدم و جوابشو دادم: نه ... ولی انتظار نداشتم ... انتظار نداشتم ...

شروین پرید وسط حرفمو گفت: انتظار نداشتی من چنین حرفیو بزنم؟

زل زدم تو چشماش و آروم سرمو به نشونه ی + تکون دادم!

لبخند مهربونی زد و گفت: ازت یه درخواست دارم ...!

متعجب و فضول گفتم: هو و وم؟

برگشت سمتم و لبخند کجی زد و دوباره جدی شد!

شروین: ازت میخوام لج و لجبازی رو تموم کنیم! بهتره به جاش دو تا دوست اجتماعی باشیم! این به نفع هر دوتامونه! این طوری فیلم رو هم بهتر میتونیم بازی کنیم! قبوله؟

حرفی رو که من می خواستم بگم رو زده بود! خودمم از این لج و لجبازی خسته شده بودم!

نگاش کردم!

داشت موشکافانه نگام میکرد!

نیمچه لبخندی زدم و دستمو بردم جلو و گفتم: دوست؟

دستمو فشرد و گفت: دوست!

بعد از اون دیگه حرفی بینمون زده نشد!

آروم سرمو تکیه دادم به پنجره و زمین زیر پام رو نگاه کردم!

یهو یاد یه چیزی افتادم! شروین ... شروین 23 سالشه ... سربازی نرفته ... چه طور تونسته بود از کشور خارج بشه؟

متعجب برگشتم سمتش!

من: تو چه طور تونستی از کشور خارج بشی؟

برگشت سمتم و وقتی قیافه ی متعجبم رو دید خنده ی ریزی کرد و سرشو به نشونه ی تاسف تکون داد!

موشکافانه نگاش کردم!

الان چیه من خنده دار بود؟


romangram.com | @romangram_com