#اس_ام_اس_پارت_161
شروین: بریم!
سوار اتوبوس فرودگاه شدیم که به سمت هواپیما بریم!
بعد از این که از اتوبوس پیاده شدم و مهماندارا خوش آمد گفتن داخل هواپیما شدیم! صندلی من کنار دست شروین بود و شروین صندلیش کنار پنجره بود ...!
اخمی رو صورتم قرار گرفت!
من عادت دارم همیشه وقتی سوار هواپیما می شم زل بزنم به ابر ها و زمین زیر پام! مخصوصا اگه صبح باشه ؛ بیشتر دوست دارم نگاه کنم!
وقتی صبحه و هنوز خورشید طلوع نکرده وقتی تازه می خواد طلوع کنه , میتونی گردی کره ی زمین رو ببینی که خیلی خیلی قشنگه!
البته الان عصره و خبری از طلوع خورشید نیست ولی من حتما باید کنار پنجره بشینم!
با حسرت زل زدم به صندلی کنار پنجره ولی سریع به خودم اومدم تا چیزی رو لو ندم!
شروین داشت کوله پشتی ش رو میذاشت بالا!
اومدم منم کیفمو بزارم که دیدم قدم نمیرسه!
پوو وو و و و و و ف! همینم کم بود!
مجبور بودم بپرم تا دستم برسه ولی خوب عیب بود یه جورایی اگه می پریدم!
نگاهی به اطرافم کردم کسی حواسش نبود!
آروم پریدم! ... نشد ... بازم پریدم ... نشد ... این بار دیگه با تموم قدرتم پریدم ولی نشد ...
اومدم بازم بپرم که دستی اومد رو کیفم!
متعجب به دستام نگاه کردم!
چرا بازم اینا تولید مثل کردن؟ ...
هنوز داشتم با چشمام دستامو نگاه می کردم!
- بدش من برات میزارم!
برگشتم سمت صدا شروین بود!
چشماش پر از شیطنت بود و تلاش داشت نخنده!
رد دست جدیدی که به دستام اضافه شده بود رو گرفتم که دیدم دست شروینه!
romangram.com | @romangram_com