#اس_ام_اس_پارت_160

منم خدا رو شکر زبانم خوب بود و تجربه ی خارج رفتن و استفاده از زبانم هم داشتم!

دو باری با آروین لندن و یه بار هم با آنیتا فرانسه رفته بودم!

هر چند تو فرانسه هر چی انگلیسی حرف میزدم یا به زور جوابمو میدادنن یا تقریبا میشه گفت جوابمو نمیدادن ... رو زبونشون خیلی تعصب داشتن! ... هیچ کدوم از تابلوهای خیابوناشون حتی یه کلمه ی انگلیسی نداشت!

مرد اینقدر رو زنش تعصب نداره که اینا رو زبونشون دارن!

والا ... دروغ میگم؟ ... بگو دروغ میگم!

یهویی ندونستم چی شد که با صدای بلند به خودم گفتم: دروغ میگی!

شروین در حالی که جلوم وایستاده بود و داشت چمدونش رو تحویل میداد با تعجب برگشت سمتم!

با چشمای گرد گفت: چی رو دروغ میگم؟

ناخودآگاه شروع به جویدن لبم!

بیچاره فکر کرد منظورم اونه! الان بهش چی بگم که نگه دختره شیرین عقله؟

نگاهش رفت سمت لبام که داشتم با تموم قدرتی که داشتم گازشون میگرفتم!

اخماشو کشید تو هم و گفت: ولش کن ...

چشمام گرد شد! چی رو؟

خیره تو چشمام گفت: لباتو ول کن ... چرا گازش میگیری؟

ناخودآگاه به جای ول کردنش سفت تر گازش گرفتم!

شروین دستشو آرود جلو و گذاشت رو چونه ام ... متعجب نگاش کردم که خونسرد چونه امو به سمت پایین فشار داد و لبام به حالت عادی برگشتن!

چشماش از روی لبام بالا اومد و خیره موند تو چشمام!

احساس کردم یه چیزی تو دلم لرزید ... یه حسی متولد شد و بدون هیچ وقت تلف کردنی آروم قدم گذاشت تو دلم ... و من نمیدونستم با این مهمون غریبه چی کار کنم؟ ... اصن چی بود؟ ... واسه چی اومده بود؟ ... از کجا اومده بود؟ ... متعلق به کی بود؟ ...

نمیدونم ... نمیدونم ...

2 دقیقه چشمامون خیره تو هم بود که با صدای خانومی که ناز و عشوه ای غیر عمدی که تو صداش بود شماره ی پرواز رو اعلام کرد ، به خودمون اومدیم!

چشمدونم رو تحویل دادم!

و کیفم رو انداختم رو شونه ام و آروم گفتم: بریم؟


romangram.com | @romangram_com