#اس_ام_اس_پارت_159
آره همین بود ... خوب هر چیزی حدی داشت! ... یه خط قرمزی داشت!
ولی ما با جسارت و پررویی تمام خط قرمزا رو رد کرده بودیم فقط به خاطر این که به هم نشون بدیم نمیترسیم! ما لج و لجبازی رو به یه بازی لوس تبدیل کرده بودیم تا به هم نشون بدیم که هیچ ترسی از هم نداریم!
نفسمو با صدا دادم بیرون!
به سمت شروین حرکت کردم!
متوجهم که شد برگشت و نگام کرد! نگامو دزدیدم!
دست خودم نبود , چند وقتی بود ناخدآگاه ازش نگامو میدزدیدم!
درونم خود درگیری مزخرفی به وجود اومده بود!
نمیدونستم بی تفاوت باشم و سرد؟ یا مهربون؟ یا معمولی؟
بالاخره بی تفاوتی پیروز شد! بی تفاوت کنارش ایستادم!
همونطور که نگام به مستقیم بود بی تفاوت تر گفتم: سلام ...
یه لحظه ی کوتاه برگشت سمتم و سریع به حالت قبلی خودش برگشت!
سرد گفت: سلام ...
یه لحظه حس کردم تنم از سردی لحنش یخ کرد!
شروین بی تفاوت بود , مقتدر بود , مغرور بود , خونسرد و ریلکس بود , اما سرد نبود!
به هر حال اینا به من ربطی نداره ... فقط ... فقط با اون لحن سردش ؛ یه احساس ، یه ترس تو وجودم رخنه کرد!
سعی کردم منم با سردترین لحنم حرف بزنم و گفتم: بریم؟
متوجه ی زیر چشمی نگاه کردنش شدم! تعجب کرده بود! حق داشت! خودمم از سرد بودن لحنم ترسیدم!
خنده ام گرفته بود ولی جلوی خودم رو گرفتم!
همینم برای شروع همچین فیلمی که نقش دختره یه دختر سرد بود خوب بود!
یه ماه پیش فیلمنامه به دستم رسید و خوندمش!
نویسنده اش فیلم رو عالی نوشته بود! جملاتی توش بود که مطمئنم تا ابد تو تاریخ سینما میمونه!
شروین که آمریکا بزرگ شده بود و معلوم بود بریتیش حرف زدنشم خوبه!
romangram.com | @romangram_com