#اس_ام_اس_پارت_158
نه! نه! دلش نمیخواست آتنا خواهرش باشه!
باید تلاش میکرد و اونو جای خواهرش می دید! اما سخت بود ...
آخرین خدافظی رو کرد و سوار آ اُدی مشکیش شد و به سمت فرودگاه حرکت کرد!
تو راه به این فکر کرد که چطوری باید به خودش بفهمونه که آتنا فقط خواهر شه؟ سخته! خیلی سخت ...
آتنا بعد از خدافظی کردن از کل خانواده و سفت بغل کردن آروین و له کردن استخوناش از خونه ای که توش بزرگ شده بود اومد بیرون!
با خودش فکر کرد: امروز 18 تیر! روزیه که قراره یه قدم , فقط یه قدم واسه آینده ام بر دارم! البته این یه قدمه خودش 20 قدمه! پیش به سوی فرودگاه!
بعد یهو اشتباهش رو درست کرد و گفت: یعنی نه اول پیش به سوی پارک چیتگر بعد ایشالا اگه تصادف نکنیم و کسی نخواد ترور م کنه , پیش به سوی فرودگاه!
سوار آژانسی که گرفته بود شد و به راننده آژانس گفت که حرکت کنه سمت پارک چیتگر!
دوستای از نظر خودش خل و چل تو پارک باهاش قرار داشتن!
دوستایی که آتنا رو جای خواهر یا شاید هم بیشتر می دونستن! همشون , تک تکشون برای هم از جون مایه میزاشتن! اما آتنا ... میدونست یه روزی به خاطر تنفرش از جنس مخالف و کنار نیومدن باهاشون به خاطر کاری که با مینا کردن تنها میمونه!
تموم دوستاش اون جریان رو تو همون مدرسه تو همون سال خاک کردن! این تصمیم خودشون بود اما آتنا ... نتونست ... نتونست که این کار رو بکنه , خواست فراموش کنه اما نتونست ...
اتفاقی که برای مینا افتاد شاید تو ذهنش هر روز داشت خاک میخورد اما هیچوقت دفن نشده بود!
هر بار که آتنا تلاش برای دفنش کرد نتونست! اون اتفاق تکه ای از وجودش بود نمیتونست تکه ای از وجودش رو پاک کنه و به دست باد بسپره!
به ساعتش نگاهی کرد! هنوز 5 ساعت تا پرواز مونده بود!
حداقل 2 ساعتشو با دوستاش میگذروند!
امروز آخرین روزی بود که تا 3 ماه آینده تو تهران بود!
آتنا:
حالا من بودم و یه فرودگاه و مردم و یه نفر که جدیدا نمیدونستم چه حسی بهش دارم؟
تنفر؟ سرد؟ بی تفاوت؟ مهربون؟
یا شایدم ... شایدم از این همه لج و لجبازی خسته شده بودم!
romangram.com | @romangram_com