#اس_ام_اس_پارت_157
زدم زیر خنده , خودشم خندید!
دست آران و رهاد رو گرفتم و رفتیم سمت بقیه!
چند دقیقه ای با آنیتا و آروین و بقیه حرف زدیم و بعد شروع کردیم به تو سر و کله ی هم زدن ... تخم مرغای سفره رو بر میداشتیم و پرت میکردیم سمت همدیگه...یادم رفته بود دوتاشون رو آب پز کنم واسه همین اون دوتا وقتی شکستن سفره رو به گند کشیدن ...
هرچی میومد تو دستمون برای هم پرت میکردیم ... یه وضعی شده بود ...
مامانم و خاله میترا هم هی اعتراض میکردن ... ولی کو گوش شنوا؟
بعد این که خونه رو خوب کثیف کردیم , راه افتادیم سمت خونه ی مامانی!
وقتی مامانی رو بغل کردم اونقدر سفت بغلش کردم که گفت: باشه دختر , فهمیدم دلت برام تنگ شده , استخونام له شد!
خندیدم و از بغلش اومدم بیرون!
اونجا هم کلی آب بازی کردیم که فرق این بارش این بود که همه ی خانواده تو آب بازی سهیم بودن!
دوست ناشناس هم جوابمو داد و کلی حرف زدیم و خندیدیم و بعدش هم با آروین و آنیتا یه سر رفتیم پیش ملیسا و دخترا و هر بار هم یه شلوغ کاری میکردیم!
شروین هم دیدم ولی ... وقتی دیدمش فقط تو چشمای هم خیره شدیم که با سقلمه ی آنیتا به خودم اومدم و آهسته تبریک سال نویی رو هم گفتم و اومدم این طرف!
تصمیم رو گرفته بودم برای فیلم ... هم من و هم شروین قبول کرده بودیم که توی فیلم بازی کنیم ... نمیتونستم این فرصت رو از دست بدم ... این فرصت میتونست منو به یه بازیگر مشهور تبدیل بکنه ...
حیف ... دوست داشتم اون 12 تا خل هم میبودن ولی ... بی خیال , برای من تریپ دلتنگی برداشته!
تیر ماه:
دانای کل: شروین با دوستاش و پسرخاله هاش و دخترخاله هاش خدافظی کرد و لپ ملیسا رو کشید و گفت: مواظب خودت باش خانوم سوسکه! خدافظ! برگشتم باید بزرگ شده باشی!
ملیسا چشم غره ای به شروین رفت و یه دفعه تغییر موضع داد و شروع کرد با ذوق بالا پایین کردن و گفت: برو ببینم می تونی یکی از اون خوشگلاشو رو تور کنی؟ من عروس خوشگل میخوام! برو ببینم کی میشه من ...
اخمی کرد و ادامه داد: جای خانوم سوسکه , عمه سوسکه باشم!
شروین خنده ی بلندی سر داد و با مهربونی ملیسا رو تو بغلش گرفت!
خواهر بزرگش حتی از نظر قد و قواره و عقلی از اون کوچیکتر بود!
یه لحظه فکر کرد اگه جای ملیسا آتنا بود ...؟
romangram.com | @romangram_com