#اس_ام_اس_پارت_156





5...





و بوم ....

آغاز سال جدید!

همین که با مامان و بابا و آروین رو بوسی کردم , هنوز ننشسته بودم که صدای آیفون بلند شد ...

اصن من در تعجبم این اقوام ما اینقدر سرعت دارن؟

انگار دم در نشستن , منتظر سال تحویل بشه , زنگ بزنن بیان تو ...

یه لحظه ذهنم پر کشید به تابستونی که تو راهه ...

دلم براشون تنگ میشد که 3 ماه تابستون پیششون نباشم!

آهی کشیدم و رفتم سمتشون ... با عموها و خاله ها و عمه ها روبوسی کردم ...

و کلی رهاد پسرِ خاله شیرین رو ناز دادم! بخورمش من که اینقد نازه!

نفر آخر خاله شیلان بود!

خیلی وقت بود ندیده بودمش ... 6ماه میشد ... رفته بود فرانسه ...

نگاهی بهش کردم ... دلم خیلی براش تنگ شده بود ... برای کل کل هایی که باهاش داشتم!

سفت همدیگرو بغل کردیم! اصن خاله شیلان یه جوری بود! انگار یکی از دوستای صمیمی منه!

بغض نه خیلی بزرگی تو گلوم نشسته بود!

یهو خاله شیلان گفت: چلسی می بره ...

با بغض خندیدم و گفتم: دیوونه!

از بغلم اومد بیرون و به حالت اعتراضی دستشو تو هوا تکون داد و گفت: روزگارو ببین تو رو خدا ... خواهر زاده ام برگشته بهم میگه دیوونه ... خوب دور و زمونه ای شده والا ...


romangram.com | @romangram_com