#اس_ام_اس_پارت_153
شروین ... هه ... آتنا اینقدر زود یادت رفت یه پسر چه قدر میتونه کثیف باشه؟
یاد رفت مینا ...
چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم!
شروین اومد چیزی بگه ولی من منتظر نشدم و برگشتم و رفتم سمت دخترا!
اخمامو تو هم فرو بردم!
یه گوشه ای نشستم و اصلا به نگاهی که روم سنگینی میکرد اهمیت ندادم!
باز دوباره رفته بودم تو جلد آتنایی که از همه منطقی تر عمل میکرد و همه چیزو درست تر از حالت عادی میدید!
هه ... هر چند وقت یه بار این طوری میشدم ... هر وقتی که از دست خودم و کارهام عصبی میشدم , جلدم تغییر میکرد , اخم میکردم ... کم حرف میشدم!
سرمو پایین انداخته بودم که با سر و صدای بچه ها سرمو بلند کردم!
ساغر و پیام دست توی دست هم از پله ها پایین میومدن!
ساغر انگار گریه کرده بود!
یاد اون موقع افتادم که به خاطر ندیدن پیام برده بودمش دستشویی و بهش دروغ گفته بودم!
لبخند محوی روی لبام نقش بست!
و ناخودآگاه یاد یه شعر از حمید مصدق افتادم:
دل من می سوزد
که قناری ها پَر بستند
که پرِ پاکِ پرستوها بشکستند
و کبوتر ها
آه کبوتر ها را ...
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر در صبحدمان داس بدَست
romangram.com | @romangram_com