#اس_ام_اس_پارت_151
تصمیم گرفتم از موقعیت سو استفاده کنم و اذیتش کنم ...
خونسرد و عاقل اندر سفیه نگاش کردم و گفتم: گریه کردی , ریملت زیر چشمتو سیاه ِ سیاه کرده ...
ساغر خجالت زده ( چیزی که من هیچوقت ندارم ) سرشو انداخت پایین!
شیر آبو باز کرد و قبلش یه نگاه به خودش تو آینه انداخت و یهو چشماش گرد شد!
زدم زیر خنده!
برگشت سمتم و گفت: هی کوفت! آره بخند ... بایدم بخندی وقتی منو اسکل کردی!
خنده ام اوج گرفت!
هجوم آورد سمتم و خواست بگیرتم ولی دویدم و نذاشتم بگیرتم!
همینطور که دنبالم میکرد جیغ زد: دارم برات!
خندیدم!
اون بین سنگینی نگاه یه نفر رو هم احساس میکردم!
چندبار سرمو چرخوندم اما چیزی نفهمیدم!
تمایل عجیبی داشتم که فکر کنم اون نگاه مربوط به شروینه! نمیدونم چرا ولی انگار ...
- بس کن آتنا!
خیلی خوب صدای درون شرمنده!
- خلی بخدا!
من: هوی من خودتما!
آخرش ساغر گیرم آورد و یه نیشگون ازم گرفت!
بسی نیشگونش درد داشت!
ملیسا قرار بود بیاد و ساغرو بفرسته بالا!
اومد سمتون!
ملیسا: ساغر قربونت برم برو بالا از تو اتاقم یه فلش هست رو میز برش دار بیارش!
romangram.com | @romangram_com