#اس_ام_اس_پارت_148
....
شروین: فکر کنم مادرش مریض بود ...
....
شروین: الان وقته بغض کردن نیست , پاشو بیا ...
....
شروین: خیلی خوب بابا , پاشو بیا...خدافظ...
....
یهو انگار یه چیزی یادش افتاد تند گفت: پیام پیام ... خوشتیپ بیایا...! یه کلام! ببینم تیپ نزدی برت می گردونم خونه ...
....
شروین: پوزخند نزن پیام ...! به نفعته هر چی میگم گوش کنی! ... برای روحیه ی خودتم بهتره! ... خدافظ!
و بعد قطع کرد!
کلافه دستی توی موهاش کشید و نفسشو با صدا داد بیرون!
من: چی شد میاد؟
سرشو بلند کرد و آروم سرشو به نشونه ی تایید تکون داد!
من: خوبه ...
دوباره سرمو انداختم پایین ... تموم افکار به ذهنم هجوم آورد ...
آی مینا ... آی مینا ... اگه الان بودی ...
سرمو بلند کردم و تکیه دادم پشتی مبل!
هه ... یه روزی تو رو بیچاره میکنم ... تویی که حق نفس کشیدن رو برای 2سال از ما گرفتی ...ما؟ ... برای ما فقط دو سال بود ... برای مینا ...
دلم نمیخواد ازت کینه داشته باشم ... اما ... نمیتونم ... نمیتونم ...
صدای درونم سرم داد زد: بسه آتنا! تو این طوری نیستی دختر ... تو هیچوقت نمیتونی کینه داشته باشی ... حداقل به حرف مینا گوش کن ...
آه عمیقی کشیدم ...
romangram.com | @romangram_com