#اس_ام_اس_پارت_147
بی خیال شدم و رفتم رو جای قبلی خودم نشستم ...
من: خوب چی کار کنم؟
شروین لبخندی زد و گفت: بهتره بگی چی کار "کنیم"!
یه تای ابرومو دادم بالا! این اولین باره که من و اون متضاد نیستیم , مترادفیم!
شروین: بهتره الان دوست باشیم تا دشمن ... به هر حال ... گوش کن ، قراره پیام رو راضی کنیم تا بیاد این جا ... تو هم الان میری پایین پیش ساغر ... سعی کن موضوعِ پیام رو پیش بکشی ...
آروم آروم جریان ساناز رو بهش بگو... فقط نگو پیام قراره امروز بیاد این جا ...
بعد وقتی مهراد بهت علامت داد باید ساغرو دست به سر کنی تا پیام بیاد بالا اینجا ...
بعدش باید ساغر رو به یه بهونه ای بفرستی بالا تا پیام رو اینجا ببینه ... به ساغر نگو که پیام بالاست ... یادت نره هیچی نباید بگی ...ما هم به پیام میگیم که ساغر برگشته خونه ی خودشون , مامانش مریض بوده ...
همینطور که قدم میزد و حرفاشو میزد یهو وایستاد و انگشت اشاره اشو گرفت سمتم و گفت: قول بده کمکم کنی و لج و لجبازی در نیاری!
پوزخندی زدم و یه تای ابرومو دادم بالا و گفتم: فکر کردی اونقدرا بچه ام که قید سرنوشت یکی از عزیز ترین دوستام رو سر لج و لجبازی با تو بزنم؟
شروین خم شد رو صورتم و خبیثانه گفت: نه ... مطمئنم رتبه ی اول المپیاد فیزیک و ریاضی همچین کاری نمیکنه ...
شروین خم شد رو صورتم و خبیثانه گفت: نه ... مطمئنم رتبه ی اول المپیاد فیزیک و ریاضی همچین کاری نمیکنه ...
بهت زده نگاش کردم ... اون از کجا میدونست؟ ... من حتی به دوست ناشناس چیزی نگفته بودم ...! ... ولی بهتر شد ... بزار بفهمه که من برای خودم یه کسی ام ...
هی خدا ... چند وقته مسئله ی ریاضی حل نکردم؟ ... چند وقته فیزیک حل نکردم؟ ...
دلم تنگ شده برای روزایی که با دخترا سر جواب یه مسئله تو سر و کله ی هم میزدیم ...
اون موقع ... اون موقع مینا هم بود ... اون موقع اون بیشتر از همه سر جوابی که به دست میاورد دعوا میکرد ...
دلم گریه میخواست تا این بغض لعنتی رو بشکونم ...اما ... یادت باشه آتنا تو خودت بهش قول دادی ... قول دادی که گریه نکنی ...
سرمو انداختم پایین و سعی کردم بهش فکر نکنم ...
صدای مکالمه ی شروین که میشد حدس زد اون طرف خط پیامه , شنیده میشد...
شروین: سلام ...
....
شروین: رفت خونه ...
romangram.com | @romangram_com