#اس_ام_اس_پارت_146

نگران نگاش کردم! نکنه ... نکنه ... قضیه ی پیام ...

سریع از جام بلند شدم و دستی به دامنم کشیدم و وایسادم تا اول اون بره و منم دنبالش برم!

مبهوت داشت منو نگاه میکرد که با سرفه ام به خودش اومد!

راه افتاد سمت پله ها!

رفتیم بالا و تو همون هالچه ی بین اتاقا که چند دست کاناپه و تلویزیون گذاشته بودند نشستیم!

شروین نگاهی به عینکی که روی چشمام بود کرد و بعد نگاهشو سریع لغزوند روی گلدون روی میز و نفس عمیقی کشید! شروع کرد به حرف زدن!

شروین: پیام رو که میشناسی؟

آروم سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم!

ادامه داد: اون شخصی که به ساغر خانوم گفته باید با پیام تموم کنه دخترخاله ی پیام , ساناز ه! ساناز پیام رو خیلی دوست داره واسه همین این کار رو کرده! امید داشت بعد از این کار ، پیام بره طرفش اما نرفت که نرفت! حالا امروز ... پیام به این جا دعوت شده ولی نمیاد ... شاید مسخره به نظرت بیاد ولی اون ... اون میترسه ... میترسه که بیاد ... که دوباره ساغرو ببینه ... اون داغون میشه ... داغون ...

باور نمی کردم ... به گوشا و چشمام باور نداشتم!

با چشمایی ناباور نگاش کردم!

با صدایی که برای ساغر بغض داشت , برای ساغری که تموم این مدت تلاش داشت با شاد کردن خودش غم دوری از پیام رو فراموش کنه! کاش میشد الان گریه می کردم! نه آتنا ... این امکان نداره ... تو قول دادی ... اون یه بار هم تو شمال اتفاقی بود ... آروم گفتم: چه کمکی میتونم به ساغر بکنم؟ اون 10 ماهه که یه چشمش خونه یه چشمش اشک ... اصلا حالش خوب نیست ... اصلا ... تو رو خدا یه کاری براش بکنید ... اون که می تونه برگرده پیش پیام ... پیام که ساغرو دوست داره ... و طرف اون دخترخاله ی عوضیش نرفته ...

شروین به تایید حرفام سرشو تکون داد!

یهو یه چیزای منفی به سمت ذهنم هجوم آورد ... اون که میدونسته جریان چیه ... پس چرا برنگشته پیش ساغر ...؟ اون خودش دوسش نداشته ...

با اخم غلیظ رو به شروین گفتم: اگه پیام ساغرو دوست داشت خودش زودتر از اینا بهش خبر میداد ... هه ... اون اصلا ساغرو دوست نداشته ... این چرندیات کافیه ...

با حرص از جام بلند شدم و رفتم سمت پله ها!

اگه پیام ساغرو دوست داشت زودتر از اینا بهش خبر میداد که جریان چی بوده ...

می خواستم اولین پله رو طی کنم که صدای شروین سرجام متوقفم کرد!

شروین: پیام تازه یه هفته س که با خبر شده ... تا قبل اون فکر میکرد که چون ساغر پیام رو دوست نداشته ولش کرده ... اگه بهت بگم چه بلایی سر ساناز آورد , لرزه به تنت میفته!

احساس کردم با این حرف شروین آروم شدم ... شاید هر کی بود به این سرعت باور نمیکرد ولی من ... نمیدونم چرا ولی به شروین اعتماد کامل داشتم! سرمو چرخوندم سمتش و لبخندی اومد رو لبم ...

شروین هم لبخند کجی زد و سرشو به نشونه ی تایید تکون داد و بعد سریع چشمامشو بست و صورتشو برگردوند ...

وا این آخریه چه کاری بود که کرد ...


romangram.com | @romangram_com