#اس_ام_اس_پارت_145
آتنا:
نشسته بودم و داشتم با دخترا حرف میزدم که سایه ی یکی رو , رو خودم احساس کردم! صدای سایه اومد که تک سرفه ی مصنوعی ای کرد!
آروم سرمو بلند کردم که با شروین مواجه شدم!
اونقدر شوکه شده بودم که بدنم چسبید به پشتی مبل!
آب دهنمو قورت دادم و گفتم: کاری ... داشتی؟
سعی کردم خونسرد باشم! آروم جوری که نفهمه نفسمو دادم بیرون!
کلافه دستشو تو موهاش فرو کرد و سرشو چرخوند سمت چپ و بعد دوباره منو نگاه کرد و گفت: میای باهام؟
چشمام گرد شد! جان؟ بیام باهات کجا؟ اصن چی کارم داری؟
مطمئنم اونقدر چشمام گرد شده بود که از پشت عینک هم تشخیص داده میشد!
سعی کردم عادی برخورد کنم!
شروین لبخند محوی به قیافه ی خنگول من زد و گفت: در مورد ...
نگاهی به اطرافش کرد و یکم خودشو خم کرد روم تا کسی نشنوه و گفت: در مورد ساغر ...!
اخمام رفت تو هم! ساغر به اون چه؟
شاید... شاید از ساغر خوشش اومده , می خواد از من کمک بخواد!
نمیدونم چرا یه لحظه حس حسادت درونم بعد از مدتها به کار افتاد و دلش نمیخواست شروین از ساغر خوشش اومده باشه!
اصن ... اصن ... اصن چرا از من کمک میخواد؟
با اخم سرمو بلند کردم که با صورت شیطون شروین مواجه شدم!
اخمام بیشتر شد و با لحنی طلبکارانه پرسیدم: چرا از من می خوای؟ از یکی دیگه از دخترا کمک بگیر!
و سرمو چرخوندم سمت کیانا تا مثلا به حرف زدنم ادامه بدم!
آروم خم شد و دم گوشم گفت: چون فقط تو از این قضیه با خبری!
اون لحظه فقط به مور مور شدن بدنم فکر میکردم وقتی هرم داغش به گوشم میخورد!
اما بعد سریع به جمله ای که گفت فکر کردم!
romangram.com | @romangram_com