#اس_ام_اس_پارت_143
آره خیلی سخت بود که به یاد بیارم الان من و آتنا جای خیره شدن تو چشمای هم باید پوزخند میزدیم ...
خیلی سخت بود که به یاد بیاریم باید چه کسایی میبودیم ... دو تا دشمن ...
نه سخته ... خیلی سخته که دشمن باشم ... دشمن همچین فرشـ...
- بس کن شروین!
با صدای درونم که سرم داد زد به خودم اومدم و خونسردیمو بدست آوردم و رفتم سمت سامیار تا کمی خودمو از این حالتا دور کنم!
من: سامی؟
برگشت سمتم!
- جانم؟
من: پیام هنوز نیومده؟
- نمی خواد بیاد!
اخمام رفت تو هم!
اعتراضی پرسیدم: چرا؟
- ساغرو میشناسی؟ دوست ملیسا؟
با دستش که یه لیوان توش بود سمتی رو نشونم داد!
برگشتم و اون سمت رو نگاه کنم!
سامیار منظورش دختر کناردست آتنا بود! اما من ... چشمام محو اون دختری بود که نشسته بود ...
سریع به خودم اومدم!
آره ساغرو میشناختم دورادور! تو شمال اکیپمون باهم بود!
تو اون بین ... تو اون بین آتنا رو بیشتر از همه میشناختم!
برگشتم سمت سامیار و گفتم: اهوم! میشناسمش...
سامیار یه لحظه مشکوک نگام کرد و بعد سریع به حالت قبلی خودش برگشت و گفت: یادته پیام یه دوست دختر داشت که با بقیه ی دوست دختراش براش فرق میکرد!
من: آره یادمه! دختره هم میگفتید خوشگله ولی من ندیده بودمش!
romangram.com | @romangram_com