#اس_ام_اس_پارت_141
موهاشو باز انداخته بود دورش ... موهای کاراملی رنگشو که آدمو وسوسه میکرد تا بهم بریزتشون!
اونقدر نرم و صاف به نظر میرسیدن که حتی بدون لمس کردنش میشد تشخیص داد چه قدر نرم اند ...
آروم , جوری که تلاش کردم نفهمه آب دهنمو قورت دادم ...
یه عینک خنگولی صورتی زده بود که چشمای ترسناکش کمتر دیده میشد ...
دلم میخواست اون عینکو از روی چشماش بردارم ... تا اون چشمای خوشرنگ و خوشگل بیرون بیفته ...
چی میگی شروین؟ حالت خوبه؟ ... نه نیست ... اصلا حالم خوب نیست ... ضربان قلبم بالا رفته بود ...
اونم منو نگاه میکرد ... زودتر از من به خودش اومد و با یه ببخشیدی رفت پایین ...
این آتنا بود که اینقدر مودبانه از من عذرخواهی کرد و رفت پایین؟
نمیدونم ... نمیدونم ... دچار توهم نشدم؟
نرفتم پایین ... برگشتم توی اتاقم ...
به دو دلیل ... اول این که خیلی ضایه میشد باهم بریم پایین و دوم ... دوم این که اصلا حالم خوب نبود ... ضربان این لعنتی بالا رفته بود ...
شروین حالت خوبه؟ ... با دیدن یه دختر این طوری شدی؟ ... تویی که به هیچ دختری محل نمیدی! ... اونم کی ... دختری که همیشه باهاش کل کل داری!
شروین خودت نیستی ... آره خودم نبودم ... این من نبودم ... این یه شروین بود که تازه متولد شده بود ... شایدم خودم بودم اما ...
بس کن شروین!
چندتا نفس عمیق کشیدم و سعی کردم خونسرد باشم!
رفتم پایین!
آخرین پله رو که طی کردم ملیسا دوید سمتم!
با غر غر گفت: چرا اینقدر دیر کردی؟ نیم ساعته اون بالایی!
لبخندی پر از شیطنت زدم و گفتم: غر نزن خانوم سوسکه!
ملیسا یه چشم غره رفت و گفت: این آتنا هر کاری با تو بکنه حق داره!
یه لحظه با شنیدن اسم آتنا سرجام خشکم زد!
دلم میخواست با چشم دنبالش بگردم ولی نمیشد!
romangram.com | @romangram_com