#اس_ام_اس_پارت_140


دوست ندارم اینو به خودم اعتراف کنم ولی ... ولی هر وقت میبینمش استرس میگیرم و ضربان قلبم بالا میره ... ناخودآگاه خونسردیمو از دست میدم ...

لباسامو که گذاشتم تو اتاق ملیسا تو آینه ی قدی اتاقش به خودم نگاه کردم!

پاموره ای رو که با خودم آوردم بودم رو از تو کیفم بیرون کشیدم و به پام بستم! پاموره ای که صورت خرگوش بهش آویزون بود و صورتی رنگ بود!

کلا امروز پلنگ صورتی شده بودم!

صورتم خوشگلیه بچگونه ای پیدا کرده بود! شاید اگر چشمام اونقدر ترسناک و گستاخ نبود الان صورتم خیلی بچگونه تر میشد!

البته با عینکی که زده بودم چشمای ترسناکم کمتر دیده میشد!

از اتاق ملیسا که بیرون اومدم یه نفر هم با من از اتاق شروین خارج شد!

شروین بود!

تو دستش یه فلش بود!

داشتم نگاش میکردم و اون صورتش پایین بود و داشت با فلش ور میرفت!

سرشو بلند کرد تا ببینه کی از اتاق ملیسا بیرون اومده که منو دید!

به وضوح شل شدن دستاشو دیدم! مات وایستاده بود و منو نگاه میکرد!

منم شوکه شده بودم!

خدایا!

چرا این بشر اینقدر خوشگل بود؟ خوش تیپ هم که بود و هیکلش هم که ...

خدایا چی آفریدی؟

یه بلوز مردونه سفید که آستیناشو تا آرنج بالا آورده بود و از روی علامت روی بلوز فهمیدم مارکش بنتونه ...!

شلوار شکلاتی و با یه کروات همرنگش! ساعت و کفش همون رنگی!

خدایا! یکی منو بگیره!

شروین:

این همون آتناس؟ نه نه امکان نداره!

یه لباس تا روی زانوش که رنگش سفید و صورتی بود و یه گردنبند خوشگل و دستابندای سفید و صورتی و آبی خیلی کمرنگ و کفشای عروسکی ...

romangram.com | @romangram_com