#اس_ام_اس_پارت_139
دخترا همیشه میگفتن شبیه یه بچه ی خوشگل تخس و شیطون میشی!
ولی اکثر اوقات گیر میدادن که چرا این جوری لباس میپوشم!
خوب دوست دارم! یکی بگه به شماها چه؟
سوار 206 آلبالویی م شدم! حرکت کردم سمت خونه ی ملیسا اینا!
امروز 27 دی ماه بود! تولد شروین!
هیچ علاقه ای به رفتن نداشتم ... یعنی نه ... نه این که نداشته باشم یعنی پیش خودمون بمونه خیلی دوست داشتم برم , دلیلشو نمیدونم ...!
ولی برای حفظ ظاهر گفتم نمیام و ملیسا کلی اصرار کرد تا مثلا راضی شدم!
تولد دوست ناشناس هم بود! دیروز بهم گفت! کلی شکلک تولد و اینا براش فرستادم! حتی قرار گذاشتیم وقتی بعدا دیدمش کادوی تولد براش بخرم که جبران بشه! منم کلی غصه خوردم که چرا اردیبهشت بهش نگفتم تولدم بوده!
از ماشین پیاده شدم!
همین که پامو گذاشتم تو سالن ملیسا اومد سمتم!
ملیسا: چه قدر دیر کردی آتنا! دیگه گفتم نمیای!
اومدم بگم تولد بهترین دوستمه چه طور نیام که یادم افتاد تولد شروینه نه ملیسا!
ملیسا گفت که لباسامو بزارم تو اتاقش!
از پله ها بالا رفتم و رفتم سمت اتاق ملیسا! همینطور که رد میشدم چشمم افتاد به اتاق شروین و یاد اون روز افتادم!
هنوزم نتونستم دفترمو پس بگیرم ...
هیچ راهکاری نمونده ...
یعنی حتی اگه مونده باشه من دیگه دنبالش نمیرم ...
دیگه اونقدر تو فکر اون دفتر نیستم ...
حتی تو فکر اذیت کردن شروین هم نیستم!
نمیدونم چمون شده ... هیچکدوم کاری به اون یکی نداریم ... همش از هم دوری میکنیم ...
تو دانشگاه اصلا همدیگرو نمیبینیم ...
یا اگر چشم تو چشم میشدیم سریع نگاه هامونو میدزدیدیم ...
romangram.com | @romangram_com