#اس_ام_اس_پارت_137


اومدم که به دوست ناشناس اس ام اس بدم که یاد هفته ی پیش افتادم که رفتم تا از کتابخونه کتاب بردارم , قبل اون بچه ها می خواستن از ساغر که چیزی رو بگه ولی با ترس گفت که نمیخواد بگه!

سرمو بلند کردم و رو به بچه ها با صدای بلندی گفتم: دخترا!

همشون با هم گفتن: هان؟

من: هان و کوفت بگید جان!

همشون باهم گفتن: عمرا!

بعضیا که اطرافمون بودن از صدای زیاد دخترا متوجه شدن و متعجب نگامون میکردن!

خلیم دیگه! کلا تو این جور جاها اهمیت نمیدیم اگه کسی زیاد نگامون کنه!

بی خیال شدم الان حس کنجکاوی که همون مودبانه ی فضولیه بیشتر قلقلکم میداد!

من: هفته ی پیش یادتونه داشتم میرفتم کتابخونه ی دانشگاه که اصرار داشتید ساغر یه چیزی رو بگه ولی نمیگفت! میشه بپرسم جریان چیه؟

یادمه بعدش اتفاقی شنیدم که شنیا و موژان دوست ندارن ساغر بگه!

همشون رنگشون عین گچ شد!

ویرا سرشو بلند کرد و درخت بالای سرشو نگاه کرد و گفت: اِ این درخته چه بلنده؟

اخمام رفت تو هم! چی میگه این؟

شنیا: آره خیلی قشنگه!

یهو کیانا شروع کرد به سوت زدن!

ساغر هم که ریز میخندید!

نگاه اخموی منو که رو خودش دید گفت: به جان خودم داشتم به یه جُک میخندیدم!

من: خوب بگو ما هم بخندیم!

ساغر: نمیشه , آخه جکش +18س!

چشمام گرد شد!

ساغر سریع برای رفع سوتی ش گفت: میدونم +18 ای ولی روم نمیشه بی خیال! اِ اون طرف رو نگاه کن!

من که میدونستم هیچ جکی در کار نبود! با اخم برگشتم تا اون طرف رو نگاه کنم!

romangram.com | @romangram_com