#اس_ام_اس_پارت_135
آروین چشماش گرد شد و گفت: آتنا! من فکر میکردم تفکرات تو اروپاییه!
بی خیال شونه هامو بالا انداختم!
رفتم سمت در و همینطور گفتم: خوب آره هست! ولی دلیل نمیشه هرکی از راه رسید بغلم کنه! در ضمن به نظرم اروپایی ها هم بیش ازحد لوسش کردن! نه به ما ایرانی ها نه به اونا! میدونی یه چیزی بین این دوتا خوبه! ولی هیچ کجای جهان چنین چیزی نداریم!
آروین با شیطنت گفت: آها خوب اومدی ... و اونجا کجاس؟
مشتاق گفتم: کجاس؟
چشمکی زد و دستاشو از دو طرف باز کرد و گفت: بغل آروین!
چشمام گرد شد! پررو!
دوییدم سمتش و از دستم فرار کرد! غیر مستقیم میگه بیا بغلم! پر رووو!
سریع مقنعه امو سرم کردم و یه رژلب صورتی کمرنگ دخترونه زدم و دوییدم پایین!
مامان یه لقمه ی شکلات صبحانه نوتلا با کره روی نون تست برام گرفته بود!
ای مامان کلک! من در برابر نوتلا نمیتونم نه بگم!
سریع ازش لقمه رو گرفتم و لپشو بوسیدم و ازش خدافظی کردم و سوار ماشینم شدم و حرکت کردم سمت دانشگاه!
ماشینم رو کنار ماشین موژان پارک کردم! از ماشین پیاده شدم و دویدم تو ساختمون دانشگاه!
در کلاس مورد نظرم بسته بود پس یعنی استاد سرکلاسه!
استاد نظری! وای بیرونم نکنه خودش کلیه!
در زدم و رفتم تو!
همون جلوی در وایستادم حتی سرمو بلند نکردم! بعد من یکی در زد و اومد تو!
زیر چشمی اونی رو که اومده بود نگاه کردم! تینا بود!
خوبه یار گیر آوردم! نیشم شل شد ولی سریع بستمش!
تینا تنه ای بهم زد که باعث شد سرمو بلند کنم و با چیزی غیر باور کردنی مواجه بشم!
جـــــــان؟
کلاس خالی خالی! فقط استاد نظری سر کلاس بود که اونم داشت تخته رو پاک میکرد! چشمام اندازه قابلمه شده بود!
romangram.com | @romangram_com