#اس_ام_اس_پارت_134
آروین: چرا هیچوقت نه جلوی من و نه جلوی کسی گریه نکردی! چرا هیچوقت صدای گریه اتو از اتاقت نشنیدم! چرا همیشه بغض میکنی؟ تا جایی که میدونم آدمای تو رمانا که سختی زیاد کشیدن بغض می کنن ولی گریه نمیکنن! اونا از سنگن! ولی تو؟ به این مهربونی! به این پاکی!
خنده ای کردم! خنده ای که نمیدونم تلخ بود ... یا ...
از جام بلند شدم و لپ آروین بوسیدم و رفتم سمت در!
دستم رو دستگیره بود بود که آروین گفت: و جواب سوال من؟
برگشتم سمتش! فهمید دارم از جواب دادن فرار میکنم!
سرمو چندباره انداختم زیر! بغض سرد و یخی 5 ساله ام برگشته بود!
من: آ...آروین میشه ازم نخوای اینو بهت بگم؟
آروین از روی تخت بلند شد و اومد سمتم!
بازومو گرفت تو دستش و تکون کوچیکی بهم داد که باعث شد سرمو بلند کنم!
آروم گفت: میشه بدونم چرا؟ اگه الان نگی ...
نفسشو با صدا داد بیرون!
ادامه داد: آتنا نمی خوام بعدا بفهمم یه مشکل دیگه داری! اصلا دوست ندارم بازم مثل امشب که تا الان فکر میکردم خیلی خوب میشناسمت و با روحیاتت آشنام حالا ... حالا بفهمم خواهرم 8 ساله فوبیا داره و من ... خبر ندارم!
بازم سرمو انداختم زیر و انگشتام رو تو هم فرو کردم!
آروین: سرتو بلند کن آتنا!
سرمو بلند کردم و تو چشماش نگاه کردم!
آروین: دیگه هیچوقت نمی خوام شکست خورده و ناراحت ببینمت! اگه نمی خوای حالا بگی باشه ... ولی بعدا هر وقت پرسیدم باید جوابمو بدی!
لبخند محوی زدم! همیشه منو درک میکرد!
بهتر از هرکسی منو میشناخت!
یه لحظه احساساتم فوران کرد و پریدم سمتش و سفت بغلش کردم , جوری که چند قدم عقب رفت!
خنده ی شیطونی کرد و گفت: اگه میدونستم گفتن این حرف اینقدر تاثیر داره هر روز میگفتم تا عکس العملت رو ببینم!
از بغلش اومدم بیرون و یکی زدم تو سرش!
من: هی هی پررو نشو! میدونستی اگه داداشم نبودی تا حالا با این حرفات و رفتارات 3 تا کشیده خورده بودی!
romangram.com | @romangram_com