#اس_ام_اس_پارت_133


زیرزمین خیلی تاریک و ترسناک بود! آدمو سکته میداد! کلی جیغ زدم ولی کسی نشنید!

هوا داشت تاریک میشد و زیر زمین تاریک تر از قبل!

عنکبوت! صدای پای سوسکا! دلم هری ریخت! نفس نفس میزدم!

اونقدر اونجا تاریک بود که میترسیدم اطرافم رو نگاه کنم چون چیزی تو اون تاریکی نمیدیدم!

توهم داشت به سمتم میومد! صدای پای یه شخص رو میشنیدم! یکی باهام حرف میزد! بهم میگفت اینجا میمیرم! اون صدا فقط ضمیر ناخودآگاهم بود که به سمتم اومده بود!

از تاریکی و خطراتش میگفت! داشتم نفس کم میوردم که در باز شد و یکی نجاتم داد! "

من: از اون روز به بعد دیگه نتونستم تو تاریکی دووم بیارم!

آروین با چشمایی ناباور نگام کرد!

با لحنی که سرزنش و ناراحتی توش داشت گفت: آتنا! چرا تا الان اینو از من قایم کرد؟

سرمو انداختم زیر و با پام به سنگ های فرضی ضربه زدم!

سرمو بلند کردم و گفتم: آروین میدونی که به نترس ترین و لجباز ترین شخص تو خونواده مشهورم! می ترسیدم! می ترسیدم مسخره ام کننن و بهم بگن تاریکی چیه ازش میترسی؟ یا حتی بهم بگن بچه سوسول!

آروین: آتنا! فکر میکردم عاقل تر از اینا باشی که به حرفای مردم یا حتی خونواده اهمیت بدی!

از پنجره زل زدم به بیرون!

آروم گفتم: گاهی وقتا آدما میگن حرف مردم مهم نیست اما حرف مردم دقیقا از هرچیزی برامون مهم تره! چون حرف اوناس که رو تک تک اتفاقات زندگیمون اثر میزاره! مردم اگه بگن دختره دختر خوبی نیست همه به چشم بدی بهت نگاه میکنن و همیشه تنها هستی چون هیچ کس حرفتو باور نمیکنه! ما آدما بدون این که خودمون دلمون بخواد یا حتی عمیق به قضیه ای نگاه کنیم , شایعات مردم رو باور میکنیم! پس نمیشه گفت " حرف مردم مهم نیست "!

سرمو چرخوندم سمت آروین!

لبخند کنج لباش بود! سرشو آروم تکون داد و گفت: تو این جور چیزا همیشه فهمت حتی از من و بابا و مامان هم بیشتر بوده! نمیدونی تو این یه مورد چی تو اون کله ی کوچولوت گذاشتن که از منم بیشتر عقل داری!

رفتم طرفشو و خودمو تو بغلش قایم کردم! بغض بدی وجودمو گرفته بود!

خاطرات اون روز برام وحشت آور بود!

حداقل اون موقع مینا هم بود! این تنها نکته ی خوب اون جریان بود!

یکم که آروم شدم از بغل آروین اومدم بیرون!

نگاهی به چشمام کرد و گفت: میشه یه چیزی بپرسم؟

من: اهوم! بپرس!

romangram.com | @romangram_com