#اس_ام_اس_پارت_131


من: راستش آروین ...!

چهره ی آروین نگران شد! ولی سعی کرد خونسرد باشه!

آروین: بگو آتنا!

من: راستش ... من یه مشکلی دارم!

آروین اخماشو تو هم کرد و گفت: بگو!

دوباره جدی شده بود و حمایتم میکرد! تو دلم لبخندی زدم!

نفس عمیقی کشیدم و آروم چشمامو بستم و گفتم: این مشکل ماله امروز و دیروز نیست! قضیه ... قضیه مال چند سال پیشه! از خیلی بچگی! از وقتی که 12 سالم بود!

نفس عمیق دیگه ای کشیدم و ادامه دادم: خوب ... من ...

آروین: آتنا جون به لبم کردی! خوب بگو!

من: خیلی خوب خیلی خوب! من ... من ترس از تاریکی دارم!

آروین اخماشو تو هم کرد و گفت: آتنا داری اذیت میکنی؟ ترس از تاریکی؟ اونم تو؟

سرمو انداختم پایین! خجالت میکشیدم!

من نترس ترین و لجباز ترین آدم تو فامیل بودم!

آروین از روی تخت بلند شد و جلوم زانو زد و دستمو گرفت و گفت: آتنا ... سرت رو بلند کن!

با استفهام سرمو بلند کردم!

زل زدم تو اون عسلیه چشماش! عاشق رنگ چشمای آروین بودم!

یه چیزی بین قهوه ای و عسلی!

آروین تو صورتم نگاه کرد و گفت: یعنی میخوای بگی فوبیای تاریکی داری؟

سرمو کج کردم سمت چپ تا نگاش نکنم!

آروم گفتم: آره!

آروین: دقیقا از کی؟

من: از وقتی 12 سالم بود!

romangram.com | @romangram_com