#اس_ام_اس_پارت_130


یادت باشه آتنا تو قول دادی! ... قول دادی که دیگه هیچوقت گریه نکنی!

هرچند که اون از این موضوع ناراحت باشه از این موضوع اما خودش قول گرفت!

من هیچوقت هیچوقت نمیزنم زیر قولم!

برق برگشت! نفس عمیقی کشیدم و از تراس اومدم بیرون!

رفتم تو دستشویی اتاق و آب به صورت رنگ پریده ام زدم و سعی کردم لبخند بزنم و همون آتنای همیشگی باشم!

برق برگشت! البته رفته بود تا سر خیابون و زود برگشت!

باز خل شدی تو آتنا!

نفس عمیقی کشیدم و رفتم سمت اتاق رو به روی اتاقم!

اتاق آروین!

در زدم!

صدای آروین اومد که گفت: کیه؟ بیا تو!

رفتم تو و در رو پشت سرم بستم! برگشتم سمت آروین!

آروین که منو دید لبخندی زد و گفت: چه عجب خانوم لطف کردید و اومدید پیش ما! قدم رنجه فرمودید!

خنده ی ریزی کردم و گفتم: بسه آروین! باز شروع نکن!

آروین از روی صندلی میز تحریرش بلند شد و اومد بغلم کرد و گفت: ای آروین به قربونت!

لبخندی رو لبام نقش بست!

من عاشق این داداش دوست داشتنی ام! داداشی که سنگ صبور همه ی دردامه!

به موقع مواظبمه و راهنماییم میکنه!

به موقعش دعوام میکنه و به وقتش برای تخلیه ی شیطنت های خودش منو اذیت میکنه! بی شعور!

از بغلش اومدم بیرون و رفتم روی تخت دو نفره اش نشستم!

آروین هم اومد کنارم نشست!

دوباره استرس و ترسم برگشت!

romangram.com | @romangram_com