#اس_ام_اس_پارت_129
اخمای مامان تو هم رفت و گفت: دختر! این چه حرفیه میزنی؟ مردم خودشونو میکشن مادراشون غذای فست فودی بپزه اون وقت تو ...!
همونطور که غر غر میکرد رفت تو آشپزخونه و من و بابا ریز خندیدیم!
بابام خیلی مامانو دوست داشت و مامانم عاشقش بود! ازدواجشون بر پایه ی عشق بود!
بار ها مچشونو گرفته بودم وقتی در حال انجام اعمال منفی تو آشپزخونه بودن!
رفتم بالا! در اتاقم رو باز کردم! چراغ خواب طبق معمول روشن بود!
با پام در اتاقو بستم!
مقنعه امو پرت کردم رو صندلی میز تحریر و مانتو و شلوارم هم!
یه شلوارک تا زانو یه تاب خرگوشی تنم کردم و موهامو باز کردم و یه تل که دو تا گوش خرگوشی روش بود زدم!
الان اگه کیانا منو میدید , جیغ میزد! حساسیت عجیبی به بچگونه لباس پوشیدن من داره!
رفتم سمت تختم که یهو برق رفت!
سریع دویدم و رفتم تو تراس اتاقم و چراغ تراسو روشن کردم! برق تراس جدا بود!
نفس نفس میزدم! چراغو که روشن کردم انگار بعد از کلی دوییدن حالا وایستاده باشم!
خدایا این چه دردیه من دارم؟
این چه دردیه که انداختی به جونم؟ برای چی؟
تکیمو دادم به دیوار تراس و سُر خوردم پایین! آرو چشمامو بستم! هر بار که برق میرفت و میفتادم تو تاریکی لحظات اون روز جلوی چشمم جون میگرفت ...! دوییدنم توی باغ ... جیغ زدنام ... وقتی هوا داشت تاریک میشد و توهماتی که داشت به وجود میومد ...!
ای کاش هیچوقت اون روز بچه ها نمیومدن خونه ی ما ... کاش هیچوقت قایم موشک بازی نمیکردیم ...
کاش ...
دیگه هیچ کاشی و آهی چیزی رو درست نمیکنه , باید همه چیز رو به آروین بگم!
آره همین بهتره! این تنها راه حلیه که دارم!
زانو هامو تو خودم جمع کردم! زل زدم به بیرون! نگاه کردن به اون اتاق
تاریک , ترس تو جونم مینداخت!
دلم میخواست گریه کنم از ترس ...! اما بغض بدی تو گلوم بود که هیچوقت نباید میشکست!
romangram.com | @romangram_com