#اس_ام_اس_پارت_128


به مامان و بابا و آروین گفتم که هرسه تاشون میگفتن خودت تصمیم بگیر!

بابا میگفت چون میدونه من میتونم مراقب خودم باشم , مشکلی نداره و میزاره برم! قربون بابا ی روشن فکر خودم برم!

هیچوقت نفهمیدم آخرش من بابایی ام یا مامانی؟

مشکل اصلی من اینه که من و شروین نسبت به هم خیلی سردیم خیلی سرد حالا بیایم نقش دوتا ...! پو و وف!

فیلم قراره تو تابستون آینده گرفته بشه!

میخواستم این تابستون رو یه درس 3 واحدی بگیرم , هرچند که تو تابستون لازم نیست اما من میخوام درسام زودتر تموم بشه! الان تو دی ماه هستیم! تقریبا داریم یه ترم رو تموم میکنیم! این ترم 20 واحد برداشتم و اگه معدلام بالا باشه می تونم 25 واحد بردارم! این قانون دانشگاه خیلی خوبه ولی باید معدلت دقیقا 20 باشه!

اگه 18 و 19 باشه که 22 واحد میزارن!

تصمیم گرفتم فکر کردن در مورد این موضوع رو به بعدا موکول کنم!

تا اردیبهشت مهلت فکر کردن دارم!

ساعت 7 بود!

از دانشگاه اومدم بیرون! از دخترا خدافظی کردم و سوار ماشینم شدم و رفتم سمت خونه!

زنگ خونه رو زدم!

در با صدای چیکی باز شد! رفتم تو!

با صدای بلند گفتم: سلام اهل بیت!

بابام که داشت تلویزیون نگاه میکرد برگشت سمت من و گفت: به بازیگر بابا!

خنده ای کردم و رفتم سمتش و بغلش کردم!

مامان از آشپزخونه اومد بیرون! برگشتم سمتش و گفتم: سلام مامانی جونم!

خودشو به حالت لوسی درآرود یعنی منم بغل میخوام! منتظر این رفتارش بودم!

خنده ای کردم و بغلش کردم و لپشو بوسیدم!

من: شام چی داریم؟

مامان: قورمه سبزی!

من: آخ جون! مامانم بالاخره یه غذای ایرانی پخت!

romangram.com | @romangram_com