#اس_ام_اس_پارت_126


تا اینو گفت احساس کردم برق گرفت منو!

من: راستش ...

انگشتامو تو هم می پیچیدم و واقعا نمیدونستم چی بگم؟

من: راستش کتابو ... یعنی نه این که پیداش نکنم ... کردم ولی ...

به اینجا که رسید خود به خود نگاهم رفت سمت شروین! همش تقصیر تو بود اَه!

من: خوب کس دیگه ای برش داشت!

استاد یه تای ابروشو داد بالا و برگشت سمت شروین!

استاد: خوب جناب تهرانی شما چی کار کردید؟

شروین خونسرد گفت: خوب من پیداش کردم ولی چون سرش با خانوم کیان دعوا داشتیم کتاب افتاد زمینو و یه خانومی سریع برش داشت ( نگاه کوتاه زیر چشمی بهم انداخت و بعد حرفشو ادامه داد) و ما هم هرچی دنبال اون خانوم گشتیم نتونستیم کاری بکنیم!

یعنی دهنم باز بود از این همه خونسردی! پسره روانیه! چه طور اینقدر ریلکس همه چیز رو گفت! البته با سانسور گفت! نگفت چرا کتابه افتاده!

نمیدونم چرا هر بار این شروینو میبینم نگامو ازش میدزدم! شاید چون خجالت میکشم!

استاد تک خنده ای کرد و گفت: که این طور! خوب پس به جاش یه تحقیق دیگه بهتون میدم! اما نه ... شاید نباید بگم تحقیق ... یه چیزی فراتر از اون!

من و شروین متعجب و کنجکاو به استاد خیره شده بودیم! فکر می کردیم میخواد به هر کدوممون یه ایده ی تحقیق گسترده و خوب بده!

استاد لبخند خبیثی زد و چهره های متعجب و کنجکاو منتظر ما رو از نظر گذروند و دوباره خم شد جلو و گفت: ازتون میخوام تو یه فیلم بازی کنید! خانوم کیان شما شخصیت اصلی دختر و جناب تهرانی شما شخصیت اصلی پسر خواهید بود!

وقتی گفت شوکه شدم!

اول تو بهت بودم اما کم کم نزدیک بود از خوشحالی بال دربیارم که به دلیل نداشتن بال , نتونستم پرواز کنم!

اون قدر خوشحال بودم که اهمیت نمیدادم عکس العمل شروین چه جوریه! اصن نگاش هم نکردم فقط گوشام مثل رادار کار میکرد!

استاد با دیدن چهره ی من یا بهتره بگم ما خنده ی ریزی کرد و گفت: وایسید اول باید ایده ی فیلمنامه رو بشنوید بعد این طوری خوشحال بشید!

و واقعا راست میگفت!

چون دنبالش وقتی فیلمنامه رو گفت من و شروین گیج و گنگ همدیگرو نگاه کردیم و تموم شوقمون و ذوقمون فروکش کرد!

داستان فیلمنامه جریان یه دختر ایرانی اصیل بی احساس و خشک!

تو خانواده ی بافرهنگ و با دید اروپایی و ثروتمند به دنیا اومده!

romangram.com | @romangram_com