#اس_ام_اس_پارت_125
***
هنوز باورم نمیشه استاد قادری همچین چیزی از من خواسته باشه!
کلافه کیفمو انداختم رو تخت! و خودمم نشستم رو تخت! مقنعه رو از سرم کندم!
پو و و و و و و و ف! خدایا!
خدایا بعضی وقتا یه چیزایی تو سرنوشت ما نوشتی که آدم خودش توش میمونه!
خیلیا معتقدن آدما خودشون سرنوشتشون رو رقم میزنن اما من معتقدم سرنوشت ما رو رقم میزنه! یعنی سرنوشت همه مون از قبل نوشته شده!
این بار سرنوشت چیز دیگه ای رو نشون من داد! قسمت دیگه ای از زندگیم رو! چیز خوبی بود و این شانس دست هر کسی نمیفتاد ولی به من افتاده بود ... افتاده بود ... اما مشکلی اصلی اینه که درست نمیتونم این کار رو پیش ببرم ... چون شخصیت مقابلم شروینه ... شروینی که باهاش کل کل و دعوا دارم ... و ... خلق همچین چیزی ... تقریبا غیرممکنه! همه چی رو به گند میکشیدیم! کار بقیه هم خراب میشد ... اما این یه فرصت بود ... یه فرصت برای تلاش کردن ... برای به دست آوردن موقعیتی که دلم میخواست!
این فرصت نباید از دست میرفت ... اما ... اگه کار رو بد پیش ببریم تمومش به یه چیز افتضاح تبدیل میشه ...! نمیدونم ... نمیدونم ... تموم این دو روز مغزم درگیر این جریان بوده ... نمیدونم چه جوابی به استاد بدم ... استاد قادری گفت که تا اواخر فروردین و اوایل اردیبهشت فرصت دارم بهش جواب بدم ... شروین هم مثل من بین یه دو راهی گیر کرده ... اگه تموم این کار به یه چیز افتضاح تبدیل بشه ... جای شُهرت , بدنام میشیم!
استاد که تو جریان دعوای ما هست!
«در زدم و رفتم تو ...! اول به استادای دیگه تو دفتر و استاد قادری سلامی کردم و بعد رفتم سمت استاد قادری! دعوت به نشستنم کرد! نشستم! گفت که دو لیوان قهوه بیارن که من عذرخواهی کردم و گفتم چیزی برای من نیاره! ترجیح میدادم هیچی نخورم تا این که به زور قهوه بخورم! اول پرسید چرا و بعد منم گفتم دلیل خاصی نداره فقط قهوه دوست ندارم که گفت برام چایی بیارن که بازم مخالفت کردم چون کلا نه چایی نه قهوه دوست نداشتم , چایی شاید بعضی وقتا ولی قهوه اصلا مگه به زور تو حلقم کنن! مثل اون باری که تو توچال پریا به زور قهوه به خوردم داد!
تا 5 دقیقه استاد هیچی نگفت! دیگه داشتم از فضولی میمردم!
دیگه مطمئن بودم قلبم افتاده تو پاچه ام ولی خودم نمیدونم! آخرش گفتم: استاد ... ببخشید ... با من کاری داشتین؟
استاد قادری خنده کرد و گفت: صبر کن دختر ،، تو چه قدر هولی! منتظر کسی ام!
وقتی گفت هولم به زور تعجب خودمو مخفی نگه داشتم! الان 5 دیقه س منتظرم خوب خرم باشه کنف میشه!
یعنی منتظر کی بود؟ به من چه ربطی داشت؟
پو و و و و و و و ف! مطمئنم بعد این وقتی برم خونه خل میشم! و والان که فکر میکنم میبینم اون موقع واقعا اون حرفم درست بود چون وقتی برگشتم قشنگ خل شده بودم!
2 دیقه بعد شروین هم اومد تو دفتر و رو صندلی کناری من نشست!
ها ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ن؟ جانم؟
ما تا الان ... منتظرِ ... شروین بودیم؟
استاد یه نگاه به من و بعد یه نگاه به شروین و دنبالش لبخندی زد!
وا؟ استاد خل شد رفت! استاد که تکیه داده بود به پشتی مبل خم شد جلو و دستاشو تو هم قفل کرد!
استاد: خوب چی کار کردید با کتابتون؟
romangram.com | @romangram_com