#اس_ام_اس_پارت_124


بیچاره سرشو انداخته بود زیر و کنار من وایستاده بود!

دختره: ببخشید مزاحمتون شدم! میشه یه لحظه برید کنار!

شروین هنوز دستش رو دستم بود و انگار دست همو گرفته بودیم! اصن یه جوری بودم! حالم خوب نبود! ضربان قلبم بالا بود! سرانگشتام یخ کرده بود ولی کل بدنم داغ بود!

چند ثانیه طول کشید تا حرف دختره رو درک کنیم و همونطور که دست شروین رو گرفته بودم اومدیم این ور!

در کمال تعجبم دختره خم شد و کتابی که من و شروین سرش دعوا داشتیم رو برداشت و لبخند ملیحی زد و برگشت و رفت!

من و شروین هم که گیج همونطور که دستامون رو هم بود داشتیم خیره خیره رفتن دختره رو نگاه میکردیم!

بعد چند دقیقه تازه متوجه شدیم چی شده!

دستامونو از هم جدا کردیم و یه نگاه به هم کردیمو انگار که شوک برقی بهمون وارد شده باشه دوییدیم دنبال دختره و هر دوتا با هم داد زدیم: نــــــه!

ولی دختره دیگه رفته بود! ای خدا!

شروین یه اَه گفت و یه نگاه به من کرد و فکر کنم اومد چیزی بگه یا فحشی بده که منصرف شد و چند ثانیه بهم نگاه کرد و بعد فقط یه چشم غره ی جذبه دار رفت که نزدیک بود خودمو خیس کنم و بعد کلافه دستی توی موهاش کشید و رفت!

خدایا الان چی کار کنم؟ هان؟ من به استاد قادری چی بگم؟

بگم با شروین سر کتابه دعوا میکردیم یه دفعه دستمون خورد به هم و من و شروین تو نگاه های هم غرق شدیم , بعد شروین بهم یادآوری کرد که گفته بود که دیگه این طوری اذیتش نکنم! بعد کتابه از دستمون افتاد و یه دختر اومد و برش داشت و تمام تلاش های ما دود شد رفت هوا! روی یه صندلی تو کتابخونه نشستم! سرمو گرفتم بین دستام!

گوشیم زنگ خورد! بی حوصله از تو جیبم درش آوردم! با دیدن شماره سیخ تو جام نشستم! استاد قادری بود! چند تا سرفه ی مصلحتی کردم که صدام صاف بشه! جواب دادم!

من: سلام استاد! کاری داشتین؟

جان من کاری نداشته باش! تو هم خلی آتنا پس واسه چی زنگ زده! هی وای نپرسه کتابه چی شد!

استاد قادری که استرس تو صدام رو از پشت گوشی احساس کرده بود با صدایی که ته رگه های خنده داشت گفت: پاشو دخترم , پاشو بیا کارت دارم!

قلبم داشت میوفتاد تو شرتم! نه یعنی شرمنده داشت میومد تو دهنم!

من: بیام؟ ... بیام کجا استاد؟ ... چی کارم دارین؟

استاد: پاشو بیا دخترم , عجله نکن میفهمی! تو اتاق اساتیدم بیا!

و بلا فاصله قطع کرد! پووفی کردم و از جام بلند شدم و از کتابخونه رفتم بیرون و رفتم سمت اتاق اساتید!

یعنی استاد چی کارم داشت؟ ... یعنی حس ششم داشت میدونست چی شده تو کتابخونه؟ ... یا شایدم اون دختره رفته بهش گفته! شاید اصلا ... وای خدا شاید بگه تو به درد این تحقیق نمیخوری , دست و پا چلفتی ای! وای نه توروخدا! من تلاش خودمو کردم ولی نشد که نشد!

استرس داشتم! آب دهنمو به زور قورت دادم! میترسیدم! رسیدم در اتاق اساتید! قلبم داشت میفتاد تو پاچه ام! تازه فکر کنم افتاده ولی هنوز گرمم , احساسش نمیکنم!

romangram.com | @romangram_com