#اس_ام_اس_پارت_123


شروین!

خدایا چرا هی بساط کل کل ما رو جور میکنی؟ هان! نه جان من چرا خدا؟

شروینم خم شده بود تا ببینه کیه که منو دیده بود! دهنش باز مونده بود از تعجب!

پوفی کردم و گفتم: ببند مگس نره توش!

یهو با حرفم به خودش اومد و اخمی کرد و راست شد تا دوباره کتابه رو بکشه!

منم راست شدم و هر دوتامون شروع کردیم به کشیدن! این کتابه پاره نشه خوبه! نه جلدش از اون کلفتاس پاره نمیشه!

هی می کشیدم و می کشیدم ولی خیلی زورش زیاد بود! آقا قبول نیست! اون پسره و من دختر!

دندون قروچه ای کردم و کتاب رو ول کردم! نه این طوری نمیشه!

طول قفسه ی کتاب رو طی کردم و قفسه رو دور زدم و شروین رو دیدم که پیروزمندانه و خبیث داره کتاب رو نگاه میکنه!

همینطور آروم رفتم سمتش! جوری که نفهمید من اونجام!

دستمو گذاشتم رو کتاب و گرفتمش که باعث شد سرشو بلند کنه و نگام کنه!

یه نگاه بهش کردم و کتاب رو کشیدم ولی او سریع بعد از من کشیدش!

من کشیدم ، اون کشید ، من ، اون ، من ، اون ...

من: بدش به من!

شروین: نمیدم! از ساعت 4 اینجام و دارم دنبال این کتاب میگردم! عمراً بزارم تو از راه رسیده کتاب رو برداری!

اخمام رفت تو هم! حق با اون بود ولی من به این کتاب نیاز داشتم!

اخم کردم و زل زدم تو چشماش که باعث شد دستش از حرکت بایسته! ناخدآگاه دستم خورد به دستش و رو دستش قرار گرفت!

احساس کردم دارم داغ میشم! اخمام باز شد!

غرق شدم تو اون دریای آبی خوشرنگ! تو اون دوتا تیله ی آسمونی! و اون خیره شده بود تو طوسی چشمام! حاضرم قسم بخورم اونقدر دقیق خیره شده بود که میتونست رگه های آبی تو هم رفته ش رو از هم تشخیص بده!

کتاب افتاد رو زمین! اما هنوز دستش رو دستم بود!

آروم صورتشو آورد جلو و خیلی آروم گفت: گفته بودم بهت که یادت باشه ، دیگه اینطوری اذیتم نکنی! ... یادت نیست؟ ... یادته! ... ولی تو گوش نکردی!

با صدای اهوم اهومی به خودمون اومدیم! همون دختره بود!

romangram.com | @romangram_com