#اس_ام_اس_پارت_122
خدایا چرا این پسرای دانشگاه بی خیال من بیچاره نمیشن! اون از آرمان و علی , اینم از شایان! کلا من بیچاره باید از اینا متلک بشنوم! نه فقط من , بلکه همه ی دوستام! خوب تعجب برانگیزه 12 تا دختر هلو دور هم یه جا باشن! خ خ خ خ خ خ خ خ خ! من این همه خودم و دوستامو تحویل میگیرم , این پسرا نمیگیرن! باز اون علی خیلی بهتر بود! بیچاره اصلا مثل اینا نبود متلک بندازه فقط خیره خیره نگات میکرد! خوب منم آب میشدم از خجالت! صدای درونم پرید وسط: تو و خجالت؟ نه بابا!
خیلی خوب حالا تو هم گیر دادی!
تنها پسری از پسرای دانشگاه که هیچ وقت وا نداد , شروین بود! چرا؟ چون خودش آمریکا بزرگ شده! چون متفاوته! چون غرور بیش از حدش بهش اجازه نمیده! همیشه دخترا میرن سمتش! واسه همین بود اولین بار تو سورتمه از اونطوری حرف زدن من تعجب کرده بود! انتظارش رو نداشت چون هر دختر دیگه ای بود یا هیچی نمیگفتو مثل اُسکلا نگاش میکرد یا میرفت میگفت شما چیزیتون نشد؟
ولی به جاش یه دختر گستاخ که خودم میدونم خیلی پر رو ام جلوش وایستاده بود و میگفت باید ازم عذرخواهی کنی! و این برای پسری مثل شروین شوخی نبود!
همونطور که تو فکر بودم رسیدم کتابخونه! با دیدن کتابخونه کلی ذوق کردم! آخه هفت خان رستم کشیدم تا رسیدم این جا! اون از بچه ها و بعدش خود درگیری من و فکر ساغر و بعدش شایان و دست آخر هم فکر در مورد شروین! الان شد چندتا خان؟ هفت میشه؟ خدا کنه بشه! بعد میگن کتاب هفت خان آتنا رو خوندید؟ و معروف میشم! صدای درونم باز پرید وسط: دختر تو باز خل شدی جو گرفتت؟ زودتر برو کتاب رو پیدا کن! پو و و و و و فی کردم رفتم تو!
کلی گشتم ولی دریغ از یه مسئول کتابخونه! نبود که نبود! کسی هم تو کتابخونه نبود جز 3تا دختر و دو تا پسر! وا؟ این حراست دانشگاه چه طوری میزاره دخترا و پسرا تنها ول بچرخن تو کتابخونه؟
من به شخصه چون میدونم این پسرا و دخترا شعور دارن و مگر فقط واسه تحقیق سر و کله اشون اینجا پیدا بشه مشکلی ندارم! ولی این حراست دانشگاه که همش ایراد بنی اسرائیلی میگیره چه طور گیر نداده به اینا؟ رفتم سمت یکی از دخترا که یه صندلی زیر پاش بود و داشت دنبال کتاب میگشت!
پرسیدم: ببخشید خانوم؟
با لبخند برگشت سمتم و گفت: بله؟
من: چرا هیچ مسئولی اینجا نیست؟
لبخند مهربون و شیرینی زد و گفت: چون امروز کتابخونه بسته س! ولی چون استاد قادری به خاطر دانشجو هاشون گفتن که درش رو باز بزارن , اینجا بازه!
من: آهان! ممنون!
دختره: خواهش میکنم!
پس جریان این بود! رفتم تو قشمت مربوط به تحقیقم! اتفاقی یکی از قفسه ها رو انتخاب کردم و شروع کردم به گشتن!
خوب اینجا نیست ... نیست ... نیست ... نیست ... نیست ... نیست ... نیست ... نیست ... اّه چه قدر نیست! آلرژی پیدا کردم به این کلمه خوب!
آهان ایناهاش خودشه!
از ذوق پریدم هوا! برای اولین بار خوش شانس بودم و بدون گشتن زیاد کتابه رو پیدا کردم!
دستمو بردم جلو تا کتابه رو بردارم ولی هرچی میکشیدم در نمیومد!
دستمو بردم تا کتابه رو بردارم ولی هرچی میکشیدم نمی یومد بیرون! هی میکشیدم ولی کتابه از جاش تکون نمیخورد!
آخرش اونقدر کشیدم که افتادم زمین! در نمیومد!
دوباره بلند شدم که کتابه رو بردارم که دیدم از اون طرف قفسه یکی داره برش میداره! سریع کتابه رو گرفتم و نذاشتم برداشته بشه!
کشیدمش! پس اینه که بیرون نمیاد! خم شدم تا از اون فاصله که خالی بود و اون ورش معلوم بود ببینم کیه که میخواد برش داره که دیدم شروین هم داره کتابه رو میکشه!
romangram.com | @romangram_com