#اس_ام_اس_پارت_121


برگشتم! تینا بود! بقیه هم همینطور پرو پرو نگام میکردن! فکر کردم سلام نکردم! واسه همین گفتم: سلام؟

تینا عاقل اندر سفیه نگام کرد و گفت: خوب سلام!

یهو ویرا گفت: چه جالب سلام!

بی اختیار همه مون همدیگرو نگاه کردیم و زدیم زیر خنده! الان دقیقا معلوم نبود به چی میخندیدیم ولی مثل این خلا فقط میخندیدیم!

بعد از این که خنده امون بند اومد ژینا گفت: معلومه تو کجایی؟ اومدی نشستی ور دل ما ، گوشیتو در آوردی و یکم اس بازی کردی بعد بلند شدی رفتی! اصن نگاه کردی ببینی ما زنده ایم یا مرده؟

با شیطنت و پر رویی گفتم: شما که همیشه زنده اید! این که پرسیدن نداره!

درسا: باز شروع کردی؟

نمیدونم ساغر چرا اینقدر با ترس منو نگاه میکرد!

من: ساغر حالت خوبه؟

یهو ساغر با ترس گفت: بچه ها جان من بی خیال شید من این کارو نمیکنم! نمیگم!

مات موندم همونجا! ژینا اومد سمتم و خندون و گفت: برو بی خیال میخواستیم اذیتت کنیم!

اما زایه معلوم بود دروغ میگه!

با فکری مشغول راه افتادم سمت کتابخونه ی دانشگاه! یعنی چی شده بود؟ ساغر چی میخواست بگه؟ به کی میخواست بگه؟ به من بگه! اخمام تو هم بود و به شدت تو فکر بودم! ساغر! چه چیزی میخواست بگه و می ترسید بگه؟ تنها مشکل ساغر تو زندگیش پیام بود! پیامی که باهاش بهم زده و الان مشکل اصلیش این بود که چرا؟ پیام باهاش بهم نزده بود! مجبورش کرده بودن! اونم ساغرو دوست داشت! اون روز اگه اون مشاعره پیش نمیومد یه راه حل برای ساغر داشتم ؛ اما بعد از اون ساغر دیگه سراغ اون راه حل رو نگرفت! اما بعد که ازش پرسیدم که چرا سراغ راه حل رو نگرفته گفت که تصمیم گرفته پیامو فراموش کنه شاید تموم اینا کار خود پیام باشه تا ساغر بی خیالش بشه! اما من میدونستم اون پیامی که من دیدم به هیچ وجه ساغرو ول نمیکنه!

همینطور داشتم میرفتم سمت کتابخونه ی دانشگاه و تو فکر بودم که یه صدای پسرونه از پشت صدام زد

پسر: خانوم خوشگله! جوابمونو نمیدی؟

میدونستم کیه! شایان! پسری که از اول مهر گیر داده بهم!

شایان: آتنا خانوم! خانومی!

ای بابا چه گیری کردیما ا ا ا ا! چه پررو ام هستا! رک و راست اسممو صدا میزنه!

با اخم برگشتم سمتش! میدونستم وقتی اخم میکنم چشمام خیلی ترسناک میشه! مطمئن بودم چشمام الان طوسی تر از هر وقتیه و رگه های آبیش برجسته تر!

با اون اخمم نگاهش کردم که باعث شد اون لبخند مزخرفش و نیش بازش بسته بشه!

اومد جلوتر و گفت: دختر تو چه قدر چشمات ترسناک و خوشگله!

اخمامو تو هم کردم و ترجیح دادم چیزی نگم! با همون اخم برگشتم و یه نگاه بد بهش کردم و رفتم سمت کتابخونه ی دانشگاه!

romangram.com | @romangram_com