#اس_ام_اس_پارت_117
یه لحظه شروین دیگه ندویید و وایستاد و من تموم بطری رو روش خالی کردم و با حرص و جیغ زدن گفتم: هر کاری کردم حقته! تا تو باشی یاد بگیری دیگه با من در نیوفتی!
شروین از سردی آب سیخ سرجاش وایستاد! با اخمای تو هم رفته برگشت سمتم! اونم آب رو خالی کرد رو من! باز درجه ی گرمای آب اون یکمی بالاتر بود نه به اندازه ی مال من! بهتر بزار اون یخ بزنه!
هر دوتا پررو پررو همدیگرو نگاه میکردیم! دستای هر دوتامون مشت شده بود! اخمامون تو هم و صدای نفسامون هم بلند شده بود!
شروین داشت میومد سمتم و من یه قدم یه قدم عقب میرفتم!
شروین: هر کاری کردم خوب کردم! تو هم کم نکری , آب میوه ریختی روم , کارتینگ باهام کورس گذاشتی , کم چشم غره نرفتی با اون چشمای ترسنا کت...
یه لحظه ساکت شد! هم من هم اون متعجب بودیم! الان یه جورایی سوتی داد و اعتراف کرد که چشمای من ترسناکه!
شروین بی خیال سوتیش شد و ادامه داد: آدامس چسبوندی زیر صندلی م , لاستیک ماشینمو پنچر کردی ...
همینطور داشت میگفت که پام گیر کرد به لبه ی کاناپه و به پشت افتادم روش و شروین هم افتاد روم ولی لحظه ی آخر آرنجای دستاشو گذاشت رو کاناپه تا نیفته روم! فاصله مون خیلی کم بود! شاید به اندازه 4 یا 5 انگشت فاصله بین صورتامون بود! خیره شدم تو اون دریای روشن که الان از عصبانیت تیره تر از هر وقتی شده بود! اونم خیره شده بود چشمام! خدا یا! چرا اینقدر این چشما خوشگلن؟
هیچکدوم چیزی نمیگفتیم و حتی به خودمون زحمت نمیدادیم که بلندشیم!
نفسامون روحبس کرده بودیم! ضربان قلبم بالا رفته بود! احساس می کردم دارم داغ میشم!
چشماش دیگه خیره توی چشمام نبود و تو کل صورتم میچرخید!
موهامو که اومده بود تو صورتم آروم گذاشت پشت گوشم و آروم گفت: مواظب باش ... دفعه ی بعد ... دیگه این طوری اذیتم نکنی که دیگه امکان نداره این اتفاق بیفته و من ...
در سالن باز شد و یکی اومد تو و ما هردوتامون سیخ نشستیم رو کاناپه!
ملیسا بود که اومده بود تو سالن!
با دیدن ما با اون سر و شکل خیس و کفی مون گفت: و ا ا ا ا ا ای!
اومد سمتمون و ادامه داد: چی کار کردید با خودتون؟ کل لباساتون آب و کفه و آتنا توهم که تا وسط موهات خیسه!
الان اصلا حوصله ی غر غر ای ملیسا رو نداشتم! یه حالتی پیدا کرده بودم! قلبم هنوز تند میزد! آروم بودم خیلی آروم! یعنی اگه الان شروین یا هرکس دیگه ای یه سطل آب یا رنگ یا چه میدونم هرچیز دیگه ای رو سرم خالی میکرد , هیچی نمیگفتم! البته فضولی هم داشت میکشتم! تو دلم ملیسا رو لعنت میکرد که عین گاو سرشو انداخت پایین و اومد تو و نذاشت شروین همه ی حرفشو بگه!
آروم از جام بلند شدم ... دفترمو دیدم که کنار دستشویی افتاده بود ولی اونقدر تو فکر بودم که حتی به خودم زحمت ندادم بلندشم برم برش دارم! حتی میتونم بگم دیگه شعرا رو نمیخواستم!
آروم پرسیدم: ملیسا! دخترا کجان؟ بقیه ی مهمونا!
ملیسا مشکوک نگام کرد و گفت: کجایی خانوم؟ همه رفتن! تو هم که هرجا گشتیم نبودی , گفتیم شاید رفتی!
نگاهی به ساعتم کردم! 9: 30! مگه قرار نبود تا 10 و 11 اینجا باشیم؟
من: ولی قرار بود تا 10 و11 این جا باشیم؟
romangram.com | @romangram_com