#اس_ام_اس_پارت_115


بعد یه مکث ادامه دادم: اتاق خوشگلی داری! یعنی خیلی مرتبه! نه نه... اصن هم مرتب نیست , خیلی شلخته ای! نه نه ... شلخته نیست , منظورم اینه کشوی تختت خیلی شلوغه ... نه یعنی همونجوری حدس زدم شلوغ باشه , بازش نکردما ا ا ا ا ا!

یهو شروین متوجه شد دارم میرم سمت در و اومد جلوم وایستاد و گفت: کجا؟

هول شدم و با ترس گفتم: هیچ جا ... نه یعنی در ... نه یعنی در بازه!

شروین شیطون نگام کرد و گفت: خوب باز باشه! دل میخواد ببندمش راحت باشی؟

گیج و خل از سوتیام نگاش کردم! یهو فهمیدم چی گفت و چشمام تا آخرین حد گشاد شد! جوووونم؟ خونسردیمو حفظظ کردم و خودمو زدم به اون راه!

من: هان؟ آهان میگم ...

شروین پرید وسط حرفمو گفت: اول بگو تو اتاق من چی کار میکردی؟ و دوم ... به چه حقی کشو و کمدای منو باز کردی؟

با ترس گفتم: هیچی به خدا! همینطوری اومدم! فکر کردم اتاق ملیساس!

شروین یه تای ابروشو داد بالا و گفت: یعنی میخوای بگی اون شلوارا و بلوزا و تی شرتای پسرونه رو اون صندلی رو ندیدی؟

برگشتم سمتی که اشاره میکرد! منظورش صندلی چرخ داره بود که روش پر از شلوار و لباس بود!

بی اراده بلند به خودم گفتم: هـه! سوتی بده ی خُلِ خنگ!

همینطور که سرمو برمی گردوندم سمت شروین چشمم خورد به یه چیز بنفش کنار تختش! چشمامو ریز کردم و با دقت نگاه کردم! خودش بود! دفتر نازنینم!

بی اراده پریدم هوا و جیغ کوتاهی کشیدم و گفتم: پیداش کردم , پیداش کردم!

بعد برگشتم سمت شروین و گفتم: بسوز!

و بعد زبونمو درآوردم براش و گفتم: باختی , باختی ، باختی!

دویدم سمت تختش و دفتر رو برداشتم و بلندش کردم که حس کردم یه لحظه مچم کشیده شد و دفتر از دستم افتاد!

به دفترم نگاه کردم که افتاده بود وسط اتاق و شروین هم کنار دست من بود!

هردوتامون همدیگرو نگاه کردیم و بعد دوییدیم سمت دفتر! من زودتر برش داشتم!

شروین داشت میومد سمتم که بیاد دفترو ازم بگیره! پریدم رو تختش! اومدم از این طرف فرار کنم که اومد سمتم , اومدم از اون طرف دیگه فرار کنم که باز اومد سمتم! ناچار مجبور به ریسک شدم و از تخت پریدم پایین و فقط دویدم! شروین هم دنبالم!

در اتاقش که باز بود ازش خارج شدم و از پله ها رفتم پایین! کسی نبود!

قرار بود بچه ها خودمون تا 11 اینجا باشیم! تعجب کردم! فعلا تعجب رو بی خیال مواظب دفتره باش!

شروین: اون دفتر دیگه مال منه!

romangram.com | @romangram_com