#اس_ام_اس_پارت_114


فقط دعا میکردم نگه آره ضایع بشم!

ولی مثل این که شکش برطرف شد! به خاطر این که گفت اتاق شروین از دست چپ آخریه س!

رفتم بالا! هوا تاریک بود! اون جا هم اگه یه آباژور روشن نمیبود تاریک ِ تاریک میشد!

رفتم سمت اتاقی که باید مال شروین باشه! آروم درش رو باز کردم و رفتم تو , سریع دنبال کلید برق گشتم تا بالاخره پیداش کردم! داشتم نفس کم میاوردم! نفس نفس میزدم از ترس! یه کم آروم شدم شروع کردم به کنکاش تو اتاق شروین! ست اتاقش خاکستری و سفید بود! خیلی قشنگ ست شده بود! برای اولین بار حسودیم شد بهش! دلم میخواست بزنم چیزای تو اتاقش رو داغون کنم! تختش دو نفره بود! چه اتاقشم شلخته س! البته اتاق خودمم دست کمی از اتاق شروین نداره! آروم آروم قدم برداشتم و رفتم سمت کتابخونه ی دیواری اتاقش! باید این جا باشه! یه دفتر بنفش! یه دفتر بنفش! نه ... اینجا نیست! دست به کمر وایستادم و با چشم کل کتابخونه ش رو گشتم ...! نیست که نیست! چشمم افتاد به کشوی تختش! بازش کردم! وای خدا این تو چه قدر شلوغه! مثل اتاقشه! البته اتاقش یکمی مرتب تر از این تواِ!

اتاقش خیلی شلخته بود! حتی بدتر از من! رو صندلی چرغ دار میز تحریرش پر بود از لباسایی که رو هم افتاده بود! روی پاتختی ش 3,4تا لیوان بود که تو دوتاشون آب پرتقال و آب لیمو بود و تو یکیش هم آب!

تو قفسه ی های خالی کتابخونه ش پر بود از کاغذای مچاله شده و آشغال پسته و تخمه! بی خیال فضولی تو اتاقش شدم و دوباره تو کشوی تختش رو نگاه کردم! نچ اینجا هم نیست! رفتم سمت کمدش! درش رو باز کردم! وای خدا ا ا ا! چه قدر لباس! اگه دوست پسر داشتم یکی رو می قاپیدم اینقدر نو و تازه بودن! اصلا با بچه ها حرف میزنم بوتیک بزنیم و از کمد لباسای شروین لباسای بوتیک رو تهیه کنیم! از فکرم نیشمو شل کردم! به خدا درآمد خوبی داره! کمد رو هم گشتم ولی اینجا هم نبود که نبود! بزار ببینم تو کشوی میز تحریرشه یا نه؟ کشوی میز رو باز کردم که در اتاق هم باز شد!

سریع کشو رو بستم و چسبیدم به میز و یه دستم رفت روی قلبم!

چشمامو بستم و چندتا نفس عمیق کشیدم و ناخودآگاه شروع کردم به غر غر کردن: هوی چته؟ قلبم افتاد تو شرتم! آدم قبل این که بیاد تو در میزنه یا چه میدونم اهم اهومی میکنه...

یه دفعه حواسم جمع شد و فهمیدم دارم چی میگم و کجام! میترسیدم چشمامو باز کنم! سیخ سرجام وایستاده بودم! قلبم تند میزد! قبل این از ترس این که یهویی در باز شد تند میزد ولی حالا به خاطر ترس از این که بفهمم کی اومده تو اتاق تند میزنه!

شروع کردم به تجزیه و تحلیل کردن! دیدم که به نتیجه ای جز این که اون کسی که اومده تو اتاق شروینه نمیرسم! بیشتر ترسیدم! تنها راه فرارم باز کردن چشمام بود!

آروم و با ترس یه تای چشمامو باز کردم و سعی کردم ببینم کی جلوی دره!

همین که چشمامو باز کردم از ترس پریدم عقب که خوردم به میز تحریر و چندتا چیز از روی میز افتاد!

شروین با اخمای توهم رفته داشت نگام میکرد! اما نمیدونم چرا احساس میکردم چشماش داره میخنده؟ لباش هم میخواد بخنده ولی جلوش رو میگیره!

زمان و مکان یادم رفت و شروع کردم به کنکاش کردن به این که ببینم واقعا دلش میخواد بخنده؟

پشت چشمامو براش نازک کردم و با دقت تمام رفتم سمتش! دستمو گذاشتم رو صورتش و چون قدم کوتاه بود سرشو کشیدم پایین!

پوست پایین چشماشو کشیدم و چشماش باز تر شد و سعی کردم بهتر ببینم! با دقت زل زدم به اون یه جفت چشم آبی! دستامو از روی پوستش برداشتم و گذاشتم دو طرف دهنش! از دو طرف دهنشو کشیدم و بالا پایین کردم و سعی کردم به حالت لبخند درش بیارم! شروین چشماش اندازه ی قابلمه شده بود از کارای من! صورتش رو ول کردم! دست به کمر وایستادم! اخمام رفت تو هم! گیج تر از این که هیچ نتیجه ای نگرفتم با انگشت اشاره ام سرمو خاروندم!

آخرش دلش میخواد بخنده یا نه؟ آقا من دوست دارم بخنده!

یاد جوکر افتادم! تنها چیزی که تو صورتش ازش خوشم میومد اون لبخند ژکوندش بود!

رفتم سمت میز تحریرش تا یه ماژیک قرمز پیدا کنم! توی کشوهاش رو گشتم ولی فقط یه ماژِیک سیدی قرمز بود! آه از نهادم در اومد! ولی از هیچی بهتر بود! رفتم سمت شروین که از کارای من خل شده بود! دوباره کله اشو کشیدم پایین و با ماژیک سیدی شروع کردم به کشیدن یه لبخند مثل مال جوکر!

تقریبا داشت تموم میشد که شروین به خودش اومد و گفت: هی داری چی کار میکنی دختر؟

از ترس نزدیک بود سکته کنم! خوب داشتم کارمو میکردم که یهویی حرف زد! تازه یادم افتاد برای دفترم اومده بودم تو اتاق شروین و اون الان یه جورایی مچ منو گرفته بود! آروم لبمو گاز گرفتم و بی توجه به اخمای شروین نیشمو به حالت شکلک: دی باز کردم و آروم , آروم و یه قدم یه قدم از کنار شروین رد میشدم تا به در برسم و فرار کنم!

در همون حالت برای پرت کردن حواسش گفتم: هیچی! کاری نداشتم!

romangram.com | @romangram_com