#اس_ام_اس_پارت_113


یه صدا پرید وسط حرفم: با من کاری داشتید؟

برگشتم سمت صدا! شروین بود! اخم کردم! یه لبخند خبیث رو لباش بود که انگار می خواست بگه مچتون رو گرفتم!

با لبخند مصنوعی برگشتم سمتش و گفتم: بله البته! می خواستیم بگیم آیا امکان داره میزبان رو کم تر ببینیم و یه کم ادبش کنیم تا تو حرف دیگران فضولی نکنه!

شروین حرصی پشت چشماشو ریز کرد و بعد دو دیقه همون لبخند خبیثش برگشت و گفت: البته چرا که نه!

از جوابش شوکه شدم! یهو برگشت سمت دیگه ای و داد زد: ملیسا! هانیه! ملیسا!

حالا منظورش رو گرفتم! میزبان های اصلی ملیسا و هانیه بودن!

ملیسا و هانیه هر دوتاشون اومدن و من راه فراری برای سوتی ناخواسته ای که داده بودم نداشتم! البته اگه هم راه فراری داشتم , قرار رو بر فرار ترجیح میدادم چون اگه فرار میکردم یعنی جلوی شروین کم آوردم!

ملیسا: جانم شروین؟

شروین لبخند خبیثی زد و نگاه کوتاهی بهم کرد و گفت: ایشون گفتن که ادبتون کنم که چرا می پرین وسط حرف این و اون!

جالبه! من هیچوقت اسم شروین رو با صدای بلند جلوی خودش نگفته بودم و شروین هم هیچوقت جلوی خودم این کارو نکرده بود! الان متوجه شدم!

ملیسا چشماش گرد شد و متعجب سرشو برگردوند سمت من و با اعتراض و لحن سرزنش آمیزی گفت: آتنـــا!

چشم غره ای به شروین رفتم و گفتم: منظورم میزبان های مرد بود!

هانیه که گرفته بود جریان چیه و باز ما داریم کَل کَل می کنیم گفت: ملیسا تو دیگه چرا خل شدی؟ اینا دعوا دارن ؛ به ما چه؟

ملیسا که گیج شده بود گفت: منظور؟

هانیه دست ملیسا رو کشید اون ور و برد تا براش توضیح بده! خوشم میاد هانیه خیلی تیزه مثل شروین! ببین تو رو خدا حتی به خودمم اعتراف میکنم که شروین خیلی تیزه والبته خوشگل و خوشتیپ! خوب به من چه؟ مبارک صاحابش!

از پشت شروین نگاهی به پله ها کردم! کسی جلوی پله ها نبود! بهتر بود خودم برم برش دارم و کسی رو نندازم وسط!

از جام بلند شدم و پشت چشمی برای شروین نازک کردم! دامن لباسم رو گرفتم و رفتم! میدونستم الان دار نگام میکنه و سنگینی نگاهش رو , رو خودم حس میکردم و واسه همین نفهمه و ضایع نشم , رفتم سمت ژینا و الناز! یه کمی باهاشون حرف زدم تا زمانی که حس کردم سنگینی نگاه شروین از روم کم شد! آروم آروم رفتم سمت پله ها! خدمتکاره که نگهبان بود برگشته بود! اَه گند به این شانس! یه فکری اومد تو سرم!

رفتم سمت نگهبانه و گفتم: ببخشید آقا لباسا رو بردن بالا؟

مرده مشکوک نگام کرد و گفت: آره چی میخواید؟

دستی به لباسم کشیدم و گفتم: کیفمو میخواستم! فقط اتاق آقا شروین کدوم یکیه؟

مشکوک تر نگاهم کرد و گفت: برای چی؟

من: راستش لباسای ما رو گذاشته بودن تو اتاق آقا شروین چون ما خیلی صمیمی هستیم و دوست خانوادگیشونیم و با بقیه ی مهمونا فرق داریم! مخصوصا ملیسا خانوم! می خواید صداشون کنم مطمئنتون کنن؟

romangram.com | @romangram_com